عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 127غزل شمارهٔ 127شاعر: عطاروزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیہ: وشتہم وزن و قافیہ نظمیں: 1صنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںای دلم مست چشمهٔ نوشتدر خطم از خطِ سیهپوشت2نقل کریںباد سرسبزی خطت که به لطفسر برون زد ز چشمهٔ نوشت3نقل کریںحلقه در گوش کرد خلقی راحلقهٔ زلف بر بناگوشت4نقل کریںهمچو من صد هزار سرگشتهحلقهدرگوشِ حلقهٔ گوشت5نقل کریںگشت معلوم ِ من که جان نبُرددلم از طرهٔ سیهپوشت6نقل کریںتو به جان و دلت ، جفاکوشیمن به جان و دلم وفاکوشت7نقل کریںعشوه مفروش زانکه من پس ازیننخرم نیز خواب خرگوشت8نقل کریںیاد کن از کسی که در همه عمرنکند لحظهای فراموشت9نقل کریںمست از آنم چنین که در بر خویشمست در خواب دیدهام دوشت10نقل کریںبو که تعبیر خوابم آن باشدکه شوم امشبی همآغوشت11نقل کریںدل عطار، بادهناخوردهتا قیامت بمانده مدهوشت◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمدر عشق تو عقل سرنگون گشتجان نیز خلاصهٔ جنون گشتعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 126اگلی نظمتا دل من راه جانان بازیافتگوهری در پردهٔ جان بازیافتعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 128زمینہم وزن و قافیہ نظمیںپیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد.سعدی»گلستان»باب ششم در ضعف و پیری»حکایت شمارهٔ 8آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد.سعدی»گلستان»باب ششم در ضعف و پیری»حکایت شمارهٔ 8