صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 11

قصیدهٔ شمارهٔ 11

شاعر: عطار

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: وریافت

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافت

سرش سریر خود ز سرای سرور یافت

2

طیار گشت در افق غیب تا ابد

هر کو ازین سرای حوادث عبور یافت

3

از قرص مهر و گردهٔ مه کم نواله کن

زیرا که آن زوال گرفت این کسور یافت

4

همکاسهٔ تو خوان فلک گشت همچو زر

هر شب سیاه کاسگی او ظهور یافت

5

زین خوان اگر فضولی کاسه کجا برم

یک لقمه خورد کاسهٔ سر پر غرور یافت

6

پشتت چو چنگ گشت و شعوری نیافتی

پس چنگ چون ز یک سر ناخن شعور یافت

7

از نور شرع شمع برفروز زانکه عقل

خورشید برج وحدت حق دور دور یافت

8

مرد آن بود که از جگر ریش هر سحر

آهی که برکشید بخار بخور یافت

9

زنده دل آن کس است که در عشق و آه سرد

هر روز صد قیامت و صد نفخ صور یافت

10

آن عشق کی بود که به حوری نظر کنی

مرده کسی که زندگی از عشق حور یافت

11

خود را به منتهای بلاغت رسان تمام

کانکس که یافت حور و قصور از قصور یافت

12

در بند حور و چشمهٔ کوثر مباش از آنک

مرد آن بود که نقد ز قعر بحور یافت

13

اندر سواد فقر طلب نور دل که چشم

در جوف هفت پردهٔ تاریک نور یافت

14

در شب طلب حضور که در چشم مردم است

کاندر درون پردهٔ کحلی حضور یافت

15

در پرده‌دار عشق که معشوق خویش را

عشاق کاردیده به غایت غیور یافت

16

گر سوز عشق می‌طلبی سر بنه که شمع

آن‌دم که سر نیافت درین خطه سور یافت

17

در عشق دوست هر که سر خود برهنه کرد

کفر است اگر ز دوست دل خود صبور یافت

18

بر فرق ریز خاک اگر یک نفس تو را

در هر دو کون داعی وحدت نفور یافت

19

بگذر ز عقل و عشق طلب کن که جان پاک

چندین عقیله از غم عقل فکور یافت

20

خیرالامور اوسطها عقل را ربود

زیرا که عشق واسطه شرالامور یافت

21

خون از دل چو سنگ برآور که مرد طور

یاقوت سرخ معرفت از کان طور یافت

22

بر خوان زبور عشق ز نور دلت از آنک

داود هر حضور که دید از زبور یافت

23

صندوق سینه پر گهر راز کن که دل

محصول کار حصل ما فی‌الصدور یافت

24

در بحر راز گوهر دل غرق کن که جان

چون غرق راز گشت تجلی نور یافت

25

در عز عزلت آی که سیمرغ تا ز خلق

عزلت گرفت شاهی خیل‌الطیور یافت

26

عطار تا که بود تن خویش را مدام

در تنگنای عالم خاکی نفور یافت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است

نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 10

اگلی نظم

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 12

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور