صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »بیان الارشاد
  3. »بخش 3 - آغاز سخن

بخش 3 - آغاز سخن

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

تمامت طول و عرض آفرینش

ز بهر تست اگر داری تو بینش

22

بهشت و دوزخ و رضوان و مالک

فروع و اصلش از منها و ذلک

33

برای تست جمله آفریده

ترا از بهر حضرت برگزیده

44

اگرچه بس شریفت آفریدند

پی شغل بزرگت پروریدند

55

به بازی در میاور کار خود را

شناسا شو تو از خود نیک و بد را

66

به جان و دل شنو از من سخن را

بجو از اصل اصل خویشتن را

77

نگر تا در چه شغل و در چه کاری

مکن با جان خود زنهار‌خواری

88

ببین تا خود چه چیزی‌، وز کجایی

بجو از خویش اصل آشنایی

99

به چشم باطن خود خویش را بین

نه ریش و سبلتی ای مرد مسکین

1010

نه چشمی نه سری نه دست و نه پا

به معنی زین همه هستی مبرا

1111

به صورت آنی از چه غیر اینی

تو معنی بین اگر مرد یقینی

1212

تویی تو گر تو خود را بازیابی

مقام فخر و عز و ناز یابی

1313

نه چشم و صورتی ای مرد ره‌رو

تو صورت بین مشو زنهار بشنو

1414

تویی اعجوبهٔ صنع الهی

تویی مقصود صنع پادشاهی

1515

تویی و تو نهٔ جانا تو بشنو

نداند این سخن جز مرد رهرو

1616

طلسم بند و زندان‌ست صورت

از آن زندان برون شو بی‌ضرورت

1717

تو جسم و صورت خود را قفس دان

چو بشکستی شدی فی‌الحال پران

1818

اگر هستی کبوتر ور خودی باز

قفس بشکن به‌جای خویش شو باز

1919

چو این آلات را از بهر صورت

به تو دادند ترا شد این ضرورت

2020

که تا تخم سعادت را نشانی

که چون آنجا رسی بی‌پر نمانی

2121

نباید در شقاوت خرج کردن

از آن دوزخ نباید درج کردن

2222

کمال خویش اینجا کسب کن هان

تو خود را از طلسم جسم برهان

2323

مزیّن کن به حکمت جان خود را

که تا عارف شوی هر نیک و بد را

2424

وجود خود به حکمت کن تو گلشن

که تا احوال گردد بر تو روشن

2525

به چشم باطن خود گوش می‌دار

که تا کج‌بین نگردی آخر کار

2626

حقیقت راه خود را باز بینی

مبادا باطل از حق برگزینی

2727

تو راه شرع را ره دان حقیقت

که تا باشی تو از اهل طریقت

2828

خلاف شرع جمله باطل آمد

وزان بی‌حاصلی‌ها حاصل آمد

2929

اگر خواهی که یابی نزد حق بار

سر کوی شریعت را نگهدار

3030

سر مویی مگر دان از شریعت

که تا یابی تو ذوقی از حقیقت

3131

ز خواب و خورد و خفت و گفت زنهار

به تدریج اندک اندک کم کن ای یار

3232

که تا صافی شوی خود را بدانی

کزان دانش فزایی زندگانی

3333

به چشم خود جمال خویش بنگر

که هستی تو در این ویرانه درخور‌؟

3434

غریبی اندرین ویرانه گلخن

فراموشت شد آن آباد گلشن

3535

به خود بازآی و عزم آن سفر کن

به محسوسات بر یکسر گذر کن

3636

وطن‌گاه نخستین تو آنست

که از چشم سرت دایم نهانست

3737

اگر تو دوست داری آن وطن‌گاه

شوی از خاصگان حضرت شاه

3838

چو تو با معدن اصلی روی زود

خدا گردد در این حال از تو خوشنود

3939

مشو زنهار گرد آلود این خاک

که تا راهت بود بالای افلاک

4040

ز لذات بهیمی روی برتاب

که تا خوشرو شوی چون تیر پرتاب

4141

ملک را خدمت دیوان مفرمای

ملک را کار در دیوان مفرمای

4242

که تا مستوجب هر بد نگردی

سزای جای دیو و دد نگردی

4343

رفیقان بد و نیکند با تو

همه چون دانه و ریگند با تو

4444

چو کبر و بخل و حرص و شهوت و آز

همان مکر و حسد پس کبر و پس ناز

4545

ز نیکان چون تواضع پس قناعت

پس آن‌گاهی سخا و جود و طاعت

4646

چو علم و حکمت و پرهیزکاری

پس آنگه پیشه کن در بردباری

4747

مبدّل کن تو آنها را به‌اینها

که تا سودت شود جمله زیان‌ها

4848

چو شد تبدیل اخلافت میسر

شوی صافی و روحانی و انور

4949

به فکرت چشم معنی را کنی باز

شود معلومت آنگه سر هر راز

5050

هر آن چیزی که در کون و مکانست

نشان هر یک اندر تو عیانست

5151

درونت جوهری بر جمله افزون

بود اصلش ورای هفت گردون

5252

تو تا دانای آن جوهر نگردی

ز تو ظاهر نگردد هیچ مردی

5353

شناسش چون یکی را حاصل آمد

حقیقت دان که آنکس واصل آمد

5454

بود مقصود ره دانستن اوی

چو دانستی بری از این مکان روی

5555

همه سختی اعمال و عبادت

شدن مرتاض و کردن ترک عادت

5656

منازل قطع کردن ره بریدن

شب و روز اندر آن وادی دویدن

5757

مراد آنست کان جوهر بدانی

خوری زان دانش آب زندگانی

5858

چو علمت با خبر انباز گردد

عمل با هر دو آن دمساز گردد

5959

مدد بخشد خدایت از هدایت

شوی صاحب‌قدم اندر هدایت

6060

ز هستی‌های خود درویش گردی

شناسای وجود خویش گردی

6161

چو زان دانش کنی حاصل ضیا را

به‌قدر خویش بشناسی خدا را

6262

اگرچه هست آن جوهر گزیده

حقیقت دان که هست آن آفریده

6363

زبان عاجز شود از شرح ذاتش

ولی بعضی توان گفت از صفاتش

6464

ورا بخشید معبود یگانه

ز لطف خود صفات بیگانه

6565

بود یک رویش اندر حضرت پاک

شود زان روی دیگر او طرب‌ناک

6666

ز روی دیگر او کار تو سازد

به نور خویش جسمت را نوازد

6767

نه خارج از بدن باشد نه داخل

نداند این سخن جز مرد کامل

6868

شناسایی گهر کار عزیز است

نداند هر کسی کان خود چه چیز است

6969

به تازی آن گهر را روح خوانند

ازو مردم به جز نامی ندانند

7070

ورای روح سرّی هست دائم

که روح از سرّ آن نور است قائم

7171

نظام سرّ و روح از سرّ سر دان

کزان نورند دائم هر دو گردان

7272

تو سرّ سر بخوانش یا خفی دان

ز هر کس این حکایت مختفی دان

7373

تمامت انبیا زنده بدان‌ند

که آن سر خفی را می‌بدانند

7474

مزیّن اولیا زان نور باشند

از آن پیوسته زان مسرور باشند

7575

نداده هیچ‌کس را دیگر آن نور

تمامت گشته‌اند زان نور مهجور

7676

به نور قلب و عقل و روح عامی

شود پیدا چو دارد نیکنامی

7777

بدان هر کس که شد زنده نمیرد

فنا دیگر گریبانش نگیرد

7878

سخن چون منغلق خواهید ای یار

نباید گفت منکر گردد اغیار

7979

بلی سرّ خفی را جز که ابرار

نداند دیگری از جمع احرار

8080

نیاید هیچکس زان جمله بنیاد

سزای آن گهر جز آدمی‌زاد

8181

سزای روح قدسی آدم آمد

که فخر ملک و تاج عالم آمد

8282

به صورت قبلهٔ روحانیان شد

به معنی پیشوای انس و جان شد

8383

مزیّن چون بدان گوهر شد آدم

امانت داشتن گشتش مسلم

8484

بدان گوهر کشیدن شاید آن یار

که بود آدم بدان جوهر سزاوار

8585

چو دارد نسبتی با حضرت پاک

بدان نسبت کشید آن بار‌، چالاک

8686

چو آدم گشت از آن جوهر مُزّین

امانت داشتن را شد مبیّن

8787

یقین گشتش که در باب فتّوت

امانت داشتن هست از مروّت

8888

چو آدم شد بدان خلعت مکرّم

از آن گنج مروّت گشت خرّم

8989

به جان می‌داشت آدم پاس آن گنج

که تا از دشمنش ناید بدو رنج

9090

امین آن امانت آدم آمد

که ثابت در دیانت آدم آمد

9191

امانت داشتن کاری عظیم است

دل سنگین کوه از وی دو نیم است

9292

زمین و آسمان را نیست یارا

پذیرفتن نهان و آشکارا

9393

به‌جان و دل کند آدم قبولش

گهی خواند ظلوم و گه جهولش

9494

گهی عاصی و گه عادیش خوانند

به صورت دورش از جنت برانند

9595

چو بیند کو شکسته شد ز عصیان

بخواهد عذر او کش عذر نسیان

9696

عتابی ظاهرا بر وی براند

به راه باطنش با خویش خواند

9797

خراب‌آباد گردد او به صورت

به اشگ چشم شوید آن کدورت

9898

شود گنج امانت را سزاوار

که تا پوشیده می‌دارد ز اغیار

9999

خرابی جای گنج پادشاه است

چه دانی تا خرابی خود چه جاه است‌!

100100

عتاب دوستان خورشید جان است

بسا صلحی که اندر وی نهان است

101101

بنای دوستی خود بر عتاب‌ست

عتاب اندر محبت فتح باب‌ست

102102

محبت چون که بر آدم اثر کرد

به‌کلی خویش را از خود به‌در کرد

103103

قبول منصب علم اسامی

همان حور و قصور شادکامی

104104

خوشی‌های بهشت هشتگانه

همان عیش و حیات جاودانه

105105

نعیم هشت خلد از کارسازی

به یک گندم بداد از پاکبازی

106106

تمامت طوق و تاج و تخت جنّت

نهاد اندر ره عشق و محبّت

107107

یقین بودش که با آن برگ و آن ساز

نشاید عشقبازی کردن آغاز

108108

فدا کردی همه اندر ره عشق

که تا بارش بود بر درگه عشق

109109

مجرد شد از آن جمله علایق

بر او مکشوف شد جمله حقایق

110110

نظر افتادش اندر گوهر فقر

گمان برد او که باشد رهبر فقر

111111

زبان حال خواجه گفتش ای باب

به دست من شود مفتوح این باب

112112

به معنی زان سبق بردم ز اخوان

که من برداشتم این گوهر از کان

113113

چو خاص ماست این گوهر تویی باب

به یاری زن قدم این نکته دریاب

114114

تمامت انبیا جویای آنند

در این ره جمله از ما باز مانند

115115

چو آمد اختصاص ماش مانع

به بویش هر یکی گشتند قانع

116116

دل خود را برون آور از آن بند

به بوی فقر قانع باش و خرسند

117117

نیارد کرد کس آن را تمنا

که اقطابند و خاص حضرت ما

118118

بود در امتم هر جا غریبی

ازین گوهر بود او را نصیبی

119119

بهین امتان از بهر اینند

که اندر حفظ این گوهر امینند

120120

به سمع دل چو بشنید این ندا را

گزید از بهر خود راه مدارا

121121

بدانست آدم از راه نبوّت

که خاص او نیامد این فتوّت

122122

طریق عشقبازی کرد آغاز

گهی با راز می‌بد گاه با ناز

123123

امانت را به‌جان می‌داشت پاسی

ز حوطی قرب می‌نوشید کاسی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

درود از حضرتش بر جان آن کس

که نامد در جهان مانند او کس

عطار»بیان الارشاد»بخش 2 - در نعت حضرت سید المرسلین(ص)

اگلی نظم

امانت کلمهٔ توحید می‌دان

که از وی زنده می‌ماند ترا جان

عطار»بیان الارشاد»بخش 4 - در توحید فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور