صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش چهاردهم
  4. »بخش 1 - المقاله الرابع عشر

بخش 1 - المقاله الرابع عشر

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خوش است این کهنه دیر پرفسانه

اگر نه مردنستی در میانه

22

درین محنت سرا اینست ماتم

که ما را می‌بنگذارند با هم

33

خوشستی زندگانی و کیستی

اگر نه مرگ ناخوش درپیستی

44

نشاط ار هست بی دوران غم نیست

وجود ار هست بی خوف عدم نیست

55

خوشی جویی ز عالم سرکشی را

ز عالم نیست دورانی خوشی را

66

شراب خوش گوارش آتشی دان

سراسر خوشی او ناخوشی دان

77

گلاب و مشک عالم اشک و خونست

خوشی جستن ز اشک و خون جنونست

88

کسی کو بوی عودش خوش شنودست

چه خوش است آنکه خود در اصل دودست

99

ترا گر اطلس است اینجا گر اکسون

لعاب کرمی است آن این چه افسون

1010

اگرچه انگبین خوش طعم و شیرینست

ولیکن فضلهٔ زنبور مسکینست

1111

ترا اینجا سر بز می نماند

که سگ در دیده قندز می نماید

1212

لعاب کرم را دادی به خون رنگ

که آمد اطلس رومیم در چنگ

1313

گرت بادی خوش آید از زمانه

کند پر خاکت آخر چشم خانه

1414

اگر تو زیرکی خواهی زمانی

نیابی زیرکی را بی زیانی

1515

چو جوزی بشکنی بخت آزمایی

نبینی هیچ مغز آنجا چرایی

1616

شوی صد بار در دریا نگوسار

نیابی در و ریگ آری به خروار

1717

زنی صد گونه میتین گران سنگ

که تا یک جو برون آری از آن سنگ

1818

چو تو از سنگ زر زین سان ستانی

به مشتت خرج باید کرد دانی

1919

گرش گنجی بود هرگز نیابی

که نتوان گشت عمری در خرابی

2020

درین گلشن اگر صد روی از بار

شود چون خار پشتی دستت از خار

2121

ز جوشن دادنش در دست بادست

که آن جوشن به ماهی نیز دادست

2222

چه سود ار آردت صد تیغ در بر

که کبک کوه را تیغ است بر سر

2323

گرت بخشد کمر چه تو چه موری

که هر دو زین کمر هستند عوری

2424

ورت بخشد کله چه تو چه آن باز

که هر دو زین کله هستند جان باز

2525

کله بر فرق زان می‌داردت سوک

که بس مرده دلی زنده شوی بوک

2626

برو بفکن کلاه و برگ ره گیر

چو داری شعر سر ترک کله گیر

2727

اگر تاجت دهد آن هم فسوس است

که یعنی او شریک آن خروس است

2828

چو تو پیکی کنی مانند هدهد

کند صد ریش خندت تاج لابد

2929

مکن چندین عتاب ار تخت یابی

که تختی نیز می‌باید عتابی

3030

ترا هم چون عتابی تخت چندست

عتابی را چه تخت آن تخت بندست

3131

زهی شد در گلویت گر زهت کرد

که آماسی بود گر فربهت کرد

3232

گر اینجا سرخ رویی آیدت خوش

دمیدن بایدت چون زرگر آتش

3333

چو در آن آب از چشمت بریزد

که تا برخیزد آتش یا نخیزد

3434

چو لاله سرخ رویی بایدت زود

سیه دل تر ز لاله بایدت بود

3535

ز سیر و گرسنه جز غم ندیدی

جهان گر سیر دیدی هم ندیدی

3636

ز عالم چشمهٔ حیوان لذیذست

ولی در ظلمت آن هم ناپدیدست

3737

بدین خوبی که می‌بینی تو طاووس

فدای یک دو میویزیست افسوس

3838

همای عالم ار سلطان نشان است

چو سگ باری کنون با استخوانست

3939

نیابی آتشش بی آب خیزی

نبینی باد او بی خاک ریزی

4040

اگر تیغ است کان را گوهری هست

گهر در آهنست آن چون دهد دست

4141

یکی خادم که کافورش بود نام

سیه تر زو نیفتد زاغ در دام

4242

دگر خادم که عنبر گویی او را

خوشت ناید ز ناخوش بویی او را

4343

دگر خادم که جوهر اسم دارد

ز خردی نه عرض نه جسم دارد

4444

خوشی این جهان بر تو شمردم

که من در زندگی زین قصه مردم

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

یکی پرسید از آن مجنون پرغم

که رمزی بازگوی از خلق عالم

عطار»اسرارنامه»بخش چهاردهم»بخش 2 - الحکایه و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور