صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش چهارم
  4. »بخش 1 - المقالة الرابعه

بخش 1 - المقالة الرابعه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای جان و دل را درد و دارو

تو آن نوری که کم تمسسه نارو

22

ز روزن‌های مشکاتی مشبک

نشیمن کرده بر شاخی مبارک

33

تو در مصباح تن مشکوة نوری

ز نزدیکی که هستی دور‌ِ دوری

44

زجاجه بشکن و زیتت فروریز

به نور کوکب دری درآویز

55

ترا با مشرق و مغرب چه کارست

که نور آسمان گردت حصار‌ست

66

الا ای بلبل گویای اسرار

ز صندوق جواهر بند بردار

77

چو عیسی در سخن شیرین زفان شو

صدف را بشکن و گوهر فشان شو

88

به آواز خوش خود سر می‌افراز

که در ابریشم و نی هست آواز

99

خوش آوازی بلبل از تو بیش است

که سرمست خوش آوازی خویش است

1010

ز شِنْوایی خود چندین بمخروش

که بانگی بشنود ده میل خرگوش

1111

ز بینایی مدان این فر و فرهنگ

که گنجشکی ببیند بیست فرسنگ

1212

ز بویایی ناقص نیز کم گوی

که از یک میل موشی بشنود بوی

1313

ز وهم خود مدان خود را تزاید

که آب از وهم خود بنمود هدهد

1414

تو گر بیشی از آن جمله از آنی

که بس گویا و بس پاکیزه دانی

1515

الا ای قطرهٔ بالا گزیده

ز دریای قِدم بویی شنیده

1616

ز دریا گرچه بالایی گزیدی

ولیکن در کمال خود رسیدی

1717

چو از دریا سوی بالا شدی تو

صدف را لؤلؤی لالا شدی تو

1818

تو ناکرده سفر‌، گوهر نگردی

چو خاکستر شدی اخگر نگردی

1919

سفر کردی ز دریا سوی عنصر

سفر ناکرده قطره کی شود دُر‌؟

2020

نخستین قطره باران سفر کرد

و از آن پس قعر دریا پر گهر کرد

2121

به دریا گر گهر پنهان بماند

گهر با خاک ره یکسان بماند

2222

ولی چون گوهر از دریا برآید

ز زیر تشت پر زر با سرآید

2323

چو برگ تود از موضع سفر کرد

ز دیبا و ز اطلس سر به‌در کرد

2424

سفر را گر نه این انجام بودی

فلک را یک نفس آرام بودی

2525

سفر را گر چنین قدری نبودی

مه نو از سفر بدر‌ی نبودی

2626

الا ای نیک یار تند مستیز

دمی زین چارچوب طبع برخیز

2727

به پرواز‌ِ جهان‌ِ لامکان شو

زمانی بی زمین و بی زمان شو

2828

که اندر لازمان صد سال و یک دم

به پیشت هر دو یکسانند با هم

2929

دمی آنجایگه صد سال باشد

ز استقبال و ماضی حال باشد

3030

ولیکن حال نبود در زمانی

از آن معنی که نبود آسمانی

3131

نیابی انقضا‌ی دور دوران

نبینی انقلاب چرخ گردان

3232

چو نور دیده باشد آسمان‌ها

نباشد چون چنین‌ها آنچنان‌ها

3333

نه نقصان باشد آنجا‌، نه کمالی

نه ماضی و نه مستقبل‌، نه حالی

3434

چو هست آن حضرت از هر دو جهان دور

از آنست از زمان و از مکان دور

3535

بود در یک نفس مهدی و آدم

نه آن یک بیش ازین نه این از آن کم

3636

چو حالی این زمین کردی بَدل تو

یکی بینی ابد را با ازل تو

3737

چو آنجا نه چه ونه چند باشد

ازل را با ابد پیوند باشد

3838

یقین دانم که هر دو جز یکی نیست

محقق را درین معنی شکی نیست

3939

الا یا مهره‌باز‌ِ حقه‌پرداز

نقاب از لعبت‌ِ معنی برانداز

4040

مشعبد‌وار چابک دستی‌یی کن

شرابی درکش و بدمستی‌یی کن

4141

به (؟ز‌) خاک آینهٔ جانْ پاک بزدای

تهی کن حقه را و پاک بنمای

4242

ز بند‌ِ پیچ بر پیچ‌ِ زمانه

گرفتار آمدی در کنج‌ِ خانه

4343

اگر تو روی بنمایی ز پرده

بسوزی هفت چرخ سال خورده

4444

تو گنجی نُه سپهر‌ت درمیانه

برآی از چار دیوار زمانه

4545

طلسم و بند نیز نجات بشکن

در و دهلیز موجودات بشکن

4646

تو گنجی لیک در بند طلسمی

تو جانی لیک در زندان جسمی

4747

ازین زندان دنیا رخت برگیر

به کلی دل ز بند سخت برگیر

4848

میان پارگین و آز ماندی

نمی‌دانی که از چه باز ماندی

4949

تو معذوری که آگاهی نداری

که اینجا آنچ می‌خواهی نداری

5050

چو از حق برگ رندان می‌نیابی

عجب نبود اگر آن می‌نیابی

5151

الا یا مرغ حکمت دان زمانی

چه خواهی یافت زین به آشیانی

5252

به پرواز معانی باز کن پر

سرای هفت در را باز کن در

5353

چو بگذشتی ز چار و نُه به پرواز

ز خود بگذر به حق کن چشم خود باز

5454

چرا مغرور جای دیو گشتی

تو دیوانه شدی کالیو گشتی

5555

چو میدانی که می‌باید شدن زود

نه خواهد نیز روی آمدن بود

5656

چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس‌؟

ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس

5757

بدان که‌اقطاع ابلیس است دنیا

سرای مکر و تلبیس است دنیا

5858

سرای او بدو ده باز رفتی

نظر بر پیشگاه انداز و رفتی

5959

چو نیست ابلیس را با جای تو کار

تو نیز از جای او بگذر به هنجار

6060

چو زین گلخن بدان گلشن رسیدی

همان انگار که‌این گلخن ندیدی

6161

نخستین در جهان قدس بخرام

وزآن پس در جهان انس نِه گام

6262

چو بر استبرق خضرا نشینی

تو باشی جمله و خود را نبینی

6363

چو بگذشتی ز چندان پرده و دام

به یک چندی شوی هادی بر آن بام

6464

شود چشمت به خورشید جهان باز

شود بر تو در دریای جان باز

6565

چو تو هادی شدی در خود نگه کن

بدان خود را و قصد بارگه کن

6666

که چون خود‌دان شوی حق‌دان شوی تو

از آن پس زود در پیشان شوی تو

6767

اگر هستی حجابی پیشت آرد

از آن حالت دمی با خویشت آرد

6868

چو هستی تو ننماید بر‌ِ او

ز خود بی‌خود بمانی بر در او

6969

دگر ره پرده‌ای در پیش آید

خودی در بی خودی با خویش آید

7070

چو آگه شد‌، شود لذت پدیدار

ز شادی در خروش آید دگر بار

7171

چو پروانه بر آتش می‌زند خویش

که تا هستی او برخیزد از پیش

7272

چو برخیزد حجاب هستی او

دگر ره قوت آرد مستی او

7373

گهی افتان گهی خیزان بماند

گهی بی‌جان گهی با جان بماند

7474

گهی در لذتی گه در فنا‌یی

گهی در فرقتی گه در بقایی

7575

بگویم این سخن سرباز با تو

که گه غم چیست گاهی ناز با تو

7676

قدم را با حدوث آویزشی نیست

وگر آویزش‌ست آمیزشی نیست

7777

کنون ای آفتاب سایه پرورد

که گفتت کز کنار دایه برگرد‌؟

7878

چو تو در عالم حادث شتابی

ز نور عالم ثالث چه یابی‌؟

7979

الا ای مرغ بیرون آی ازین دام

دمی در مرغزار خلد بخرام

8080

چو هستی بر دل اسرار گشته

ز شاخ عشق برخوردار گشته

8181

بگردان روی از دیوار آخر

فرو شو در پی اسرار آخر

8282

همی هر ذره از عالم که بینی

اگر تو در پی آن می‌نشینی

8383

چنان پیدا شود آن ذره در راه

که نوری گردد از انوار درگاه

8484

شود هر ذره‌ای چون آفتابی

پدید آید حجابی از حجابی

8585

برون می‌آید از اَستار اسرار

رهی دور و نهایت ناپدیدار

8686

نه هرگز هیچ کس پیشانش یابد

نه هرگز غایت و پایانش یابد

8787

چنین گفته‌ست طاهر پاکباز‌ی

که من چل سال ماندم در نیازی

8888

ز یک یک ذره سوی دوست راه است

ولی بر چشم تو عالم سیاه است

8989

نهادت پرده و دادت بسی هیل

که تا نا‌اهل پیدا آید از اهل

9090

تو گر اهلیتی داری درین راه

ز یک یک ذره می شو تا به درگاه

9191

ز پیشان گر نظر بر تو نبودی

ز سوی تو سفر بر تو نبودی

9292

ولی چون نور پیشان رهبر تست

چرا این کاهلی در جوهر تست‌؟

9393

ببین آخر اگر داری حضور‌ی

که هر دم می‌رسد از یار نوری

9494

ز تو گر یار گیرد یک نظر باز

به دیناری نبابی هیچ زنار

9595

اگر روشن کنی آیینهٔ دل

دری بگشایدت در سینه دل

9696

دری کان در چو بر دلبر گشاید

فلک را پرده داری برنشاید

9797

تو را سه چیز می‌باید ز کونین

بدانستن عمل کردن شدن عین

9898

چو علمت از عبادت بین گردد

دلت آیینه کونین گردد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور