صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش نهم
  4. »بخش 3 - الحکایه و التمثیل

بخش 3 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

به گورستان یکی دیوانه بگریست

بدو گفتند اندر گورها کیست؟

2

چنین گفت او که مشتی خلقِ مردار

ولیکن اوفتاده در نمک‌سار

3

چو زیرِ خاک یکسر خاک گردند

نمک گردند و یکسر پاک گردند

4

ولی گر نبود از ایمان نمکشان

در آتش افکند دورِ فلکشان

5

سفر این است و راه این و قرار این

ز خود بگذر که کار این است و بار این

6

دریغا کاین سفر را دستگه نیست

به تاریکی در افتادیم و ره نیست

7

یقین می‌دان که راهی بی‌کران است

رهی تیره چراغش نور جان است

8

برو برکش خوشی ناخن ز دنیا

دل و جان را منوّر کن به عقبی

9

اگر بی‌دانش از گیتی شوی دور

بماند چشم جان جاوید بی‌نور

10

جهان پاک را چشمی دگر دان

که چشم آنست وین‌یک سایهٔ آن

11

اگر خواهی که آن چشمت شود باز

برو جان در کمال دانش انداز

12

که بعد از مرگ جانِ مردِ دانا

بود بر هرچ رای آرد توانا

13

چو تن را قوت باید تا فزاید

ز دانش نیز جان را قوت باید

14

مرو بی‌دانشی در راه گمراه

که راه دور و تاریک است و پُرچاه

15

چراغ علم و دانش پیش خود دار

وگرنه در چَه افتی سرنگونسار

16

کسی کاو را چراغی مستقیم است

چراغش را ز باد تند بیم است

17

کسی کاو را چراغ دانشی نیست

یقین دانم که در آسایشی نیست

18

ز دو چیزت کمال است اندرین راه

فنای محض یا نُه جانت آگاه

19

وگر دانش بود کردار نبود

ترا و دانشت را بار نبود

20

سخن چون از سر دانش برآید

از آن دل نور آسایش برآید

21

سخن گر گویی و آهسته گویی

ترا هرگز نیارد زردرویی

22

حکیمی خوش‌زبان پاکیزه گفته‌ست

که در زیر زبان مردم نهفته‌ست

23

تو گر داننده باشی و نگویی

نخواهی بندهٔ حق را نکویی

24

چو یزدان گوهرت داده‌ست بسیار

به شکر آن زبان را کن گهربار

25

به دانش کوش گر بینا دلی تو

چرا آخر چنین بی‌حاصلی تو؟

26

اگر بر هم نهی صد پارسایی

چو علمت نیست کی یابی رهایی!؟

27

بود بی‌ علم زاهد سخره‌ی دیو

قدم در علم زن ای مرد کالیو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شنودم من که بودست اوستادی

که خر گم کرده را آواز دادی

عطار»اسرارنامه»بخش نهم»بخش 2 - الحکایه و التمثیل

اگلی نظم

به مسجد در بخفت آن عالم راه

ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه

عطار»اسرارنامه»بخش نهم»بخش 4 - الحکایه و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور