صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »سی فصل
  3. »بخش 6

بخش 6

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بگویم با تو تا حق را که دیده است

کدامین قطره در دریا رسیده است

22

هر آنکس در حقیقت راه بین شد

بمعنی واقف اسرار دین شد

33

به دین مصطفی او راه جوید

حقیقت رو بسوی شاه جوید

44

تو دین مصطفی را راه میرو

ز سر مرتضی آگاه میشو

55

سخن از مصطفی و مرتضی گو

دلیل ره براه مرتضی جو

66

بدانی مظهر انوار حق را

ز پیر راه جوئی این سبق را

77

ترا اندر حقیقت ره نماید

ز اسرار ولی آگه نماید

88

چو دانی بر ره تسلیم او شو

ز هر راهی که فرماید برو شو

99

پس آنگه اختیار خویش بگذار

بهر امری که گوید گوش میدار

1010

بدو ده دست و برهم نه دو دیده

که تا درحق رسی ای آفریده

1111

بمعنی چونکه اندر حق رسیدی

بدریا همچو قطره آرمیدی

1212

بدیدی در حقیقت روی دلدار

شوی اندر حقیقت واقف کار

1313

شناسائی شود ناگاه حاصل

شوی چون قطره اندر بحر واصل

1414

شناسا شو چو قطره اول بار

که تا گردی ز بحر او خبردار

1515

ترا از هر دو عالم آفریدند

بمعنی از دو عالم برگزیدند

1616

هر آنچه هست پیدا در دو عالم

همه موجود شد در ذات آدم

1717

درو موجود شد پیدا و پنهان

نمودار دو عالم گشت انسان

1818

ولی انسان کسی باشد در این دار

که او باشد ز حال خود خبردار

1919

ز حال خویشتن آگاه باشد

بمعنی در طریق شاه باشد

2020

درین ره خاک پاک مرتضی شو

ز خود بیگانه با او آشنا شو

2121

محمد هست انوار شریعت

ولیکن مرتضی بحر حقیقت

2222

سخن در راه دین مصطفی گوی

طریق راه دین از مرتضی جوی

2323

چنین کردند دانایان حکایت

ز عبدالله عباس این روایت

2424

که در جنگ جمل آن شاه مردان

میان هر دو صف چون شیر غران

2525

ستاده بود و وصف خویش می‌کرد

دل آن کافران را ریش می‌کرد

2626

نخست گفتا منم شاه دو عالم

پناه جمله آفاق و آدم

2727

منم گفتا حقیقت بود الله

که کردم از دو عالم دست کوتاه

2828

ظهور اولین و آخرینم

من از انوار رب العالمینم

2929

منم بر هرچه می‌بینی همه شاه

بفرمان من از ماهیست تا ماه

3030

محبان مرا باشد بهشتم

خوارج را به دوزخ می‌فرستم

3131

گنه کاری که عذر آرد پذیرم

چو آرد توبه او را دست گیرم

3232

کسی کو در ره ما برد زحمت

کنم بر وی به لطف خویش رحمت

3333

چو کفار این سخن از وی شنیدند

به قصد شاه مردان در دویدند

3434

کشید آن گاه حیدر تیغ کین را

سراسر کشت کفار لعین را

3535

بجز آن کس که او آورد ایمان

نبرد از کافران دیگر کسی جان

3636

نفرمود این سخن حیدر ببازی

ندانی این حکایت‌ها مجازی

3737

تفکر کن در این گفتار ای یار

که باشد این سخن‌ها جمله اسرار

3838

باسرار علی گر راه بینی

حقیقت را همه در شاه بینی

3939

در او بینی بمعنی نور یزدان

شوی اندر ره عقبی خدا دان

4040

هم او باشد بمعنی شاه و سرور

هم او باشت حقیقت راه و رهبر

4141

تو او را از دل و جان باش مأمور

که تا گردد سر و پایت همه نور

4242

مرا جان و دل از وی زنده باشد

دل و جانم مرا او را بنده باشد

4343

مرا قدرت نباشد وصف آن شاه

که وصف او دراز و عمر کوتاه

4444

ز وصف خود سخن را اندکی گفت

سخن از صدهزاران او یکی گفت

4545

نیاید وصف او از صد هزاران

رود گر عمر جاویدان بپایان

4646

اگرگویم حدیث از سر حیدر

جهان بر هم زنم جمله سراسر

4747

بگوید نی حدیث سر آن شاه

برآید ناله و فریاد از چاه

4848

بگوید از زبان بی زبانی

حدیث او بود سر نهانی

4949

من آن گویم که ای نور منور

توی اندر حقیقت شاه سرور

5050

توی بر هرچه می‌بینم همه شاه

توی از هرچه بینم جمله آگاه

5151

توی فرمانده اندر هر دو عالم

سلیمان یافت از تو ملک و خاتم

5252

تو دادی جنت الماوی به آدم

بطوفان نوح را بودی تو همدم

5353

خلیل الله را نمرود بی دین

در آتش چون فکندش از ره کین

5454

در آن دم مر ترا خواند از دل و جان

شد آتش در وجود او گلستان

5555

ترا می‌خواند موسی در مناجات

برآوردی مر او را جمله حاجات

5656

ترا عیسی و مریم بود بنده

به نامت مرده را می‌کرد زنده

5757

محمد هم ترا می‌خواند ناگاه

که شق شد ماه از انگشت آن شاه

5858

تو شاه اولین وآخرینی

تو نور آسمان و هم زمینی

5959

تو بودی در بلندی و به پستی

تو بودی و تو باشی و تو هستی

6060

توی در دیدهٔ من نور بینا

توی اندر زبان بنده گویا

6161

توی اندر میان عقل و جانم

از آن گوهر فشان گشته زبانم

6262

مرا از فضل و رحمت دستگیری

خطای رفته را اندر پذیری

6363

در اسرار بر رویم گشادی

بکوی رحمت خود راه دادی

6464

نپرسی از کم و از بیش ما را

رسانی در وجود خویش ما را

6565

ترا شد بخشش و رحمت مسلم

سخن کوتاه شد والله اعلم

6666

دگر پرسی مسلمانی کدام است

چرا در پیش دین پرنده رام است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز حال قاضی و مفتی چه پرسی

چو ایشان نیست اندر عرش و کرسی

عطار»سی فصل»بخش 5

اگلی نظم

مسلمانی بود راه شریعت

نمی‌دانم شریعت از حقیقت

عطار»سی فصل»بخش 7

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور