صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »سی فصل
  3. »بخش 1

بخش 1

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی پیری مرا آواز می‌داد

که ای عطار از دست تو فریاد

2

جهان بر هم زدی و فتنه کردی

به دیوار مذاهب رخنه کردی

3

تو گفتی آنچه احمد گفت باهو

تو گفتی سر به سر اسرار یاهو

4

تو گفتی آنچه سلمان در نهان گفت

تو گفتی آنچه منصور او عیان گفت

5

تو هشیار طریقت مست کردی

تو مستان شریعت پست کردی

6

تو در عالم زدی لاف توکل

جفای ظالمان کردی تحمل

7

تو گفتی سرّ توحید خداوند

نداری در تصوف هیچ مانند

8

تو کردی راز پنهان آشکارا

بیا با من بگو معنی خدا را

9

که تا یابم وقوفی از معانی

کنم در علم و حکمت کامرانی

10

بیا بر گو که منزلگاه آن یار

که پنهان بینمش از چشم اغیار

11

بیا برگو که آن روح روانم

که تا این نیم جان بر وی فشانم

12

بیا برگو تو حال عاشقان را

که در راه خدا کردند جان را

13

بیا برگو طریق فقر و درویش

که دارم من دلی از درد او ریش

14

بیا برگو که انسان کیست در دهر

که باشد در معانی باب آن شهر

15

بیا برگو زحال زهد و تقوی

به پیش کیست این معنی و دعوی

16

بیا برگو که راه حق کدامست

کرا گوئی که اندر دین تمام است

17

بیا برگو که ناجی کیست در دین

که باشد هالک دریای خونین

18

بیا برگو که علم دین کدام است

زر ومال جهان بر که حرام است

19

بیا برگو که این افلاک و ایوان

ز بهر چیست همچون چرخ گردان

20

بیا برگو که لذات جهان چیست

درون این سرا جان جهان کیست

21

بیا برگو که سلطانان عادل

ز عدل خود چه خواهد کرد حاصل

22

بیا برگو ز حال شاه ظالم

که از ظلم است مجرم یا که سالم

23

بیا برگو که خود حق را که دید او

کدامین قطره شد در بحر لولو

24

بیا برگو که سر لو کشف چیست

معانی کلام من عرف چیست

25

بیا برگو ز حال نوح و کشتی

اگر با نوح در کشتی نشستی

26

بیا برگو سلیمانی کدامست

چرا در پیش او پرنده رام است

27

بیا از حال قاضی گوی و مفتی

چرا خوردی چو ایشان و نخفتی

28

بیا بر گو زحال احتسابم

که تا ساقی دهد جام شرابم

29

بیا برگو عوام الناس را حال

که بینم شان گرفتار زر و مال

30

بیا برگو طریق اغنیا را

بیان گردان تو سرّ اولیا را

31

بیا برگو که آن زنده کجا شد

که از تن جان شیرینش جدا شد

32

بیا برگو که از یک دین احمد

کز او هفتاد و دو ملت برآمد

33

بیا برگو زعشق یار سرمست

که برده است عشق او بر جان ما دست

34

بیا برگو که سر راه با کیست

در این هر دو سرا آگاه ما کیست

35

بیا برگو که زنده کیست جاوید

که از وی زندگی داریم امید

36

بیا برگو همه اسرار عالم

که در وی بحرها باشد مسلم

37

چو کرد این سی سؤال آن پیر از من

فرو بردم سر اندر جیب دامن

38

فتادم در تفکر کی الهم

بهر حالی توئی پشت و پناهم

39

بهر چیزی که دارد از تو نامی

سؤالی کرد از من در کلامی

40

تو ای دریای اسرار نهانی

نمی‌دانم من مسکین تو دانی

41

تو گویا کن به فضل خود زبانم

بده سری که اسرارت بدانم

42

ز من پرسد تمام سر پنهان

ز من پرسد تمام رمز پیران

43

سؤال اوست از اسرار منصور

سؤال اوست از موسی و از طور

44

مرا پرسد ز مشکل‌های عالم

ز سر گندم و احوال آدم

45

مرا گفتی نگو اسرارها را

طریق مصطفی و مرتضی را

46

مرا کی زهرهٔ اسرار گفتن

طریق حیدر کرار گفتن

47

مرا پرسی که راه حق کدام است

کرا دانی که در عالم تمام است

48

کرا قدرت بود بی امر جبار

که گویم آشکارا سر این کار

49

مرا می‌پرسد از آن پیر کامل

که واقف زو که شد پس کیست غافل

50

مرا پرسد ز هفتاد و دو ملت

چرا یک حق و دیگرهاست علت

51

دگر پرسد سلیمانی چه چیز است

که همچون یوسف مصری عزیز است

52

نکردی تو سلیمانی چه دانی

رموز عشق سلطانی چه دانی

53

رموز مرغ و مور و وحش صحرا

چه چیز است کان سلیمان داند او را

54

رموز مار و مور و ماهی و طیر

سراسر گفته‌ام در منطق الطیر

55

میان انبیا این سر نهانست

میان اولیا اما عیانست

56

دگر پرسد ز حال قاضی ما

که او شرع نبی داند به غوغا

57

ز شیخ و قاضی و مفتی چه گویم

طریق مرتضی را از که جویم

58

بخود بربسته‌اند شرع نبی را

نمی‌دانند امام حق ولی را

59

شریعت را گرفته‌اند به ظاهر

ولیکن مرتضی را گشته منکر

60

دگر پرسد ز اهل احتسابم

چرا مانع شوند اندر شرابم

61

جواب این سؤال از من نیاید

مرا این راز را گفتن نشاید

62

همه عالم ازین آزار دارند

به نزد حق ازین گفتار دارند

63

دگر پرسد عوام الناس چونند

چرا در دانش باطن زبونند

64

عوام الناس را احوال مشکل

عوام الناس را پایست در گل

65

عوام الناس این معنی ندانند

عوام الناس در دعوی بمانند

66

عوام الناس خود خود را زبون کرد

بدریای جهالت سرنگون کرد

67

دگر پرسد که حال اولیا چیست

امام دین ز بعد مصطفی کیست

68

نباشد حد این گفتار کس را

نیارم در دل خود این هوس را

69

دگر پرسد کی آدم از جهان رفت

به عزت درجهان جاودان رفت

70

بگو آن آدم و گندم کدام است

چرا در رهرو آن دانه دام است

71

بگویم زین سخن ای یار محرم

در این اسرار کم باشند همدم

72

دگر پرسد ز عشق یار سرمست

که اسرارش بگو ز آن سان که او هست

73

بده جامی از آن آب حیاتم

رهان از محنت و رنج مماتم

74

ز مرگ جهل تا من زنده گردم

میان عاشقان فرخنده گردم

75

ندارم این سئوالت را جوابی

نخوردم من ازین سرچشمه آبی

76

بگوید این به فضل خود خداوند

گشاید از دل من قفل این بند

77

دگر گوید ز سر کار برگو

طرین آن دل بیدار برگو

78

مرا آگاه کن از سر این راه

که باشد واقف اسرار الله

79

هر آن کو واقف سر اله ست

جنید و شبلی و کرخی گواه ست

80

جنید و بایزید آگاه بودند

به شرع مصطفی در راه بودند

81

طریق مرتضا را راه بردند

ازین عالم دل آگاه بردند

82

برو ای یار این سر را نگهدار

مگو اسرار یزدانی به اغیار

83

به اول پرسی از اسرار آن یار

که پنهان بینمش از چشم اغیار

84

جواب این سخن سر نهانست

ولی آن یار در عالم عیانست

85

بود روشن‌تر از خورشید تابان

ولی منکر شدش از جهل نادان

86

به سان آفتابست در جهان فاش

ندارد تاب دیدن چشم خفاش

87

نمی‌دانند همچون ظلمت از نور

چنان داند کز چشم است مستور

88

حقیقت منزل او لا مکانست

به معنی در زمین و آسمانست

89

مقام او بود اندر همه جا

ازو خالی نباشد هیچ مأوا

90

همه شیئ بذات اوست هستی

چه از گون بلندی و چه پستی

91

اگر خالی شود از وی مقامی

نه مستی داشتی از وی نه نامی

92

دو عالم از وجود اوست موجود

هر آن چیزی که بینی او بود بود

93

به باطن این چنین میدان که گفتم

به ظاهر سر او را می‌نهفتم

94

کنون با تو بگویم گر بدانی

ز جاهل دار پنهان این معانی

95

ازو باشد حقیقت هستی ما

مر او را در وجود ماست مأوا

96

بما نزدیک‌تر از ماست آن یار

کسی داند که شد از خود خبر دار

97

تو گر خواهی که بینی روی دلدار

طلب کن مظهر معنی اسرار

98

به مظهر چونکه ره بردی امینی

حقیقت روی آن دلدار بینی

99

به چشم جان بباید دید نورش

که تا باشی همه جا در حضورش

100

چه دانستی به معنی مظهر نور

شوی اندر حقیقت همچو منصور

101

شوی اندر معانی همچو انوار

بگوئی سر او را بر سر دار

102

نموده در همه جا مظهر نور

ولی نادان از آن نور است مهجور

103

به چشم جان ببین آن نور مظهر

که تا بینی بمعنی روی حیدر

104

به چشم جان نگه کن روی جانان

که تا یابی حقیقت بوی جانان

105

به چشم جان بباید دید رویش

که تا یابی به معنی رو به سویش

106

بود حیدر حقیقت مظهر نور

به گیتی همچو خورشید است مشهور

107

حقیقت بین شو و در وی نظر کن

بجز او از وجود خود بدر کن

108

به معنی گر تو بردی ره بدان نور

اگر نزدیک او باشی توی دور

109

اگر ره بردی و از وی تو دوری

به معنی و حقیقت در حضوری

110

مرا در جان و دل آن یار باشد

ز غیر او دلم بیزار باشد

111

حقیقت در زبانم اوست گویا

بود در دیدهٔ من نور بینا

112

تو او را گر شناسی راه یابی

حقیقت مظهر الله یابی

113

تو بشناس آنکه او از نور ذاتست

به گیتی آشکارا در صفاتست

114

تو بشناس آنکه مقصود جهان است

بمعنی رهبر آن کاروانست

115

تو بشناس آنکه حق او را ولی خواند

نبی از بعد خود او را وصی خواند

116

تو بشناس آنکه او در عین دیده است

همه درهای معنی را کلید است

117

تو بشناس آنکه او باب النجاتست

بفرمانش حیات و هم ممات است

118

تو بشناس آنکه او را جمله جود است

که هم درجان و هم در خرقه بوده است

119

تو بشناس آنکه او هادی دین است

یقین میدان که شاه مرسلین است

120

تو بشناس آنکه او پیر مغانست

حدیث او زبان بی زبانست

121

تو بشناس آنکه بس اسرار او گفت

حدیث خرقه و انوار او گفت

122

بود آن کو محمد بود جانش

محل نزع بوسیده دهانش

123

بدان بوسه به او اسرارها گفت

مر او را سرور اسرارها گفت

124

هم او سردار باشد انبیا را

هم او سالار باشد اولیا را

125

امیرالمؤمنین اسم وی آمد

حدیث سر او خود از نی آمد

126

امیرالمؤمنین آمد امامم

که مهر اوست در دل همچو جانم

127

امیرالمؤمنین است نور یزدان

تو او را نطق ونفس مصطفی دان

128

امیرالمؤمنین است نور یزدان

امیرالمؤمنین از جمله آگاه

129

امیرالمؤمنین است اصل آدم

امیرالمؤمنین است فضل آدم

130

امیرالمؤمنین روح روانم

به معنی نطق گشته در زبانم

131

امیرالمؤمنین دانای سرها

امیرالمؤمنین در جان هویدا

132

امیرالمؤمنین را دان که شاهست

مرا در کل آفت ها پناه است

133

امیرالمؤمنین است اسم اعظم

امیرالمؤمنین است نقش خاتم

134

امیرالمؤمنین راه طریقت

امیرالمؤمنین بحر حقیقت

135

امیرالمؤمنین است اصل ایمان

امیرالمؤمنین است ماه تابان

136

امیرالمؤمنین قهار آمد

امیرالمؤمنین جبار آمد

137

امیرالمؤمنین در حکم محکم

امیرالمؤمنین با روح همدم

138

امیرالمؤمنین را تو چه دانی

که بغضش در دل و جان مینشانی

139

ز بغضش راه دوزخ پیش گیری

زحبش در ولای او بمیری

140

تو را ایمان و دین از وی تمام است

که اندر هر دو عالم او امام است

141

درین عالم بسی من راه دیدم

همه این راه را من جاه دیدم

142

بغیر از راه او کان راه حق است

دگرها جمله مکر و هات و دق است

143

به معنی اهل دین را راه وحدت

دو دارد هم طریقت هم شریعت

144

ترا از سر حق آگاه کردم

درین معنی سخن کوتاه کردم

145

دگر پرسی حدیث عاشقان را

طریق عاشقان جان فشان را

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

مر او را در جهان بس عاشقانند

که بر وی هر زمان جانها فشانند

عطار»سی فصل»بخش 2

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور