بخش 9 - قاعده در شناخت عوالم پنهان و شرایط عروج بدان عوالم
Poet: Shaykh Mahmud Shabistari
Metre: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: رضا
Toggle stanza 1تو از عالم همین لفظی شنیدی
11
تو از عالم همین لفظی شنیدی
بیا برگو که از عالم چه دیدی؟
22
چه دانستی ز صورت یا ز معنی؟
چه باشد آخرت، چوُن است دُنیی؟
33
بگو سیمرغ و کوهِ قاف چبود؟
بهشت و دوزخ و اعراف چبود؟
44
کدام است آن جهان کان نیست پیدا؟
که یک روزش بود یک سال اینجا
55
همین عالم نبود آخر که دیدی
نه «ما لَا تُبْصِرُون» آخر شنیدی
66
بیا بنما که جابُلقا کدام است
جهانِ شهرِ جابُلسا کدام است
77
مشارق با مغارب را بیندیش
چو این عالم ندارد از یکی بیش
88
بیانِ «مِثْلَهُنَّ» از ابن عباس
شنو پس خویشتن را نیک بشناس
99
تو در خوابی و این دیدن خیال است
هر آنچه دیدهای از وی مثال است
1010
به صبحِ حشر چون گردی تو بیدار
بدانی کاین همه وهم است و پندار
1111
چو برخیزد خیالِ چشمِ اَحوَل
زمین و آسمان گردد مُبَدّل
1212
چو خورشیدِ نهان بنمایدت چهر
نماند نورِ ناهید و مه و مهر
1313
فتد یک تاب از او بر سنگِ خاره
شود چون پشمِ رنگین پاره پاره
1414
بِکُن اکنون که کردن میتوانی
چو نتوانی چه سود آن را که دانی
1515
چه میگویم حدیثِ عالمِ دل
تو را ای سرنشیبِ پای در گِل
1616
جهان آنِ تو و تو مانده عاجز
ز تو محرومتر کس دیده هرگز؟
1717
چو محبوسان به یک منزل نشسته
به دست عجز پای خویش بسته
1818
نشستی چون زنان در کوی اِدبار
نمیداری ز جهلِ خویشتن عار
1919
دلیرانِ جهان آغشته در خون
تو سرپوشیده ننهی پای بیرون
2020
چه کردی فهم ازین دینُالعجایز
که بر خود جهل میداری تو جایز
2121
زنان چون ناقصاتِ عقل و دینند
چرا مردان ره ایشان گزینند
2222
اگر مردی برون آی و سفر کن
هر آنچْ آید به پیشت زان گذر کن
2323
میاسا روز و شب اندر مراحل
مشو موقوفِ همراه و رَواحل
2424
خلیلآسا برو حق را طلب کن
شبی را روز و روزی را به شب کن
2525
ستاره با مه و خورشیدِ اکبر
بود حس و خیال و عقلِ اَنور
2626
بگردان زین همه ای راهرو روی
همیشه «لا أُحِبُّ الْآفِلين» گوی
2727
و یا چون موسیِ عمران در این راه
برو تا بشنوی «إِنَّي أَنَا اللَّه»
2828
تو را تا کوهِ هستی پیش باقی است
صدایِ لفظِ «اَرَنی» «لَن تَرانی» است
2929
حقیقت کهربا ذاتِ تو کاه است
اگر کوهِ تویی نَبوَد چه راه است
3030
تَجّلی گر رسد بر کوهِ هستی
شود چون خاکِ ره، هستی ز پستی
3131
گدایی گردد از یک جذبه شاهی
به یک لحظه دهد کوهی به کاهی
3232
برو اندر پی خواجه به اَسریٰ
تماشا کن همه آیاتِ کبریٰ
3333
برون آی از سرایِ «اُمِّ هانی»
بگو مطلق حدیثِ «مَنْ رَآنی»
3434
گذاری کن ز کاف و نونِ کونین
نشین بر قافِ قُربِ «قابَ قَوسَیْن»
3535
دهد حق مر تو را هرچْ آن بخواهی
نمایندت همه «اشیاء کَما هِی»

