Toggle stanza 1
مثلت هست در سرای غرور
1

مثلت هست در سرای غرور

مثل یخ‌فروش نیشابور

2

در تموز آن یخک نهاده به پیش

کس خریدار نی و او درویش

3

هرچه زر داشت او به یخ درباخت

آفتاب تموز یخ بگداخت

4

یخ گدازان شده ز گرمی و مرد

با دلی دردناک و با دمِ سرد

5

زانکه عمر گذشته باقی داشت

آفتاب تموزیش نگذاشت

6

این همی‌گفت و اشک می‌بارید

که بسی مان نماند و کس نخرید

7

قیمت روزگار آسانی

به سرِ روزگار اگر دانی

8

چیست عقل اوّل این جهان دیدن

پس به حسبت برین جهان ریدن

9

برگ دنیا خرد نبپسندد

مرگ بر برگ این جهان خندد

10

چون نترسی تو از اجل خُردی

آن ز غفلت شمر نه از مردی

11

تو نه‌ای بر اجل دلیر هنوز

گور گور است و شیر شیر هنوز

Sources

Persian text source: Ganjoor