بخش 5 - حکایت مرد یخفروش التمثّل فی دارالغرور
Toggle stanza 1مثلت هست در سرای غرور
11
مثلت هست در سرای غرور
مثل یخفروش نیشابور
22
در تموز آن یخک نهاده به پیش
کس خریدار نی و او درویش
33
هرچه زر داشت او به یخ درباخت
آفتاب تموز یخ بگداخت
44
یخ گدازان شده ز گرمی و مرد
با دلی دردناک و با دمِ سرد
55
زانکه عمر گذشته باقی داشت
آفتاب تموزیش نگذاشت
66
این همیگفت و اشک میبارید
که بسی مان نماند و کس نخرید
77
قیمت روزگار آسانی
به سرِ روزگار اگر دانی
88
چیست عقل اوّل این جهان دیدن
پس به حسبت برین جهان ریدن
99
برگ دنیا خرد نبپسندد
مرگ بر برگ این جهان خندد
1010
چون نترسی تو از اجل خُردی
آن ز غفلت شمر نه از مردی
1111
تو نهای بر اجل دلیر هنوز
گور گور است و شیر شیر هنوز
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

