غزل شمارهٔ 6528
Toggle stanza 1روزی که پسته دید لب همچو قند او
11
روزی که پسته دید لب همچو قند او
شد خنده زهر در دهن نیم خند او
22
لیلی وشی که شورش سوادی من ازوست
یک حلقه است چشم غزال از کمند او
33
جان می دهد به نرگس بیمار خلق را
عیسی دمی که من شده ام دردمند او
44
از لطف همچو اشک شود آب پیکرش
از پرده های چشم بود گر پرند او
55
آید به رنگ سبزه خوابیده در نظر
عمر خضر به سایه سروبلند او
66
یوسف ز بند عشق عزیز زمانه شد
دل بد مکن که بنده نوازست بند او
77
از چشم تر به آب رسانند عاشقان
بر هر زمین که پای گذارد سمند او
88
خون همچو نافه در جگرش مشک می شود
پیچد به هر غزال که مشکین کمند او
99
آن آتشین عذار به گلزار چون رود
گلها کنند خرده خود را سپند او
1010
هر چند صید لاغر من نیست کشتنی
نومید نیستم ز نگاه کشند او
1111
صائب شده است خانه زنبور سینه ام
از دستبازی مژه های بلند او
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

