غزل شمارهٔ 4629
Toggle stanza 1داده ام دل را به دست دشمن دین دگر
11
داده ام دل را به دست دشمن دین دگر
بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر
22
با غزالان سخن کارست صیاد مرا
کی مرا از جا برد آهوی مشکین دگر؟
33
کوه دردی را که من فرهاد او گردید ه ام
هست بر هر پاره سنگش نقش شیرین دگر
44
مرده دل را بغیر از ناله جان بخش من
بر نمی انگیزد از جا هیچ تلقین دگر
55
سر مجنبان بهر تحسینم گفتار مرا
نیست غیر از جنبش دل هیچ تحسین دگر
66
از گلستانی که آن سرو خرامان بگذرد
می شود هر شاخ پر گل دست گلچین دگر
77
ناامیدی هر قدر دل را کشد درخاک وخون
آرزو در سینه چیند بزم رنگین دگر
88
هر سر موی تو چون مژگان گیرا می کند
در شکارستان دلها کار شاهین دگر
99
گفتم از پیری شود کوتاه، دست رغبتم
قامت خم شد کمند حرص را چین دگر
1010
گفتم از خواب گران پیری برانگیزد مرا
موی همچون پنبه ام گردید بالین دگر
1111
در سر بی مغز هرکس نیست صائب نور عقل
دولت بیدار، گردد خواب سنگین دگر
Sources
Persian text source: Ganjoor

