غزل شمارهٔ 4630
Toggle stanza 1چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر
11
چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر
می کنم محراب خود از طاق ابروی دگر
22
گرچه اوراق دل من قابل شیرازه نیست
می کنم شیرازه اش از تار گیسوی دگر
33
گرچه از ریحان جنت میچکد آب حیات
سبزه پشت لب او راست نیروی دگر
44
گر زمین باغ مشک وخاک او عنبر شود
نشنودبلبل بغیر از بوی گل بوی دگر
55
تا به چشمم نور وحدت سرمه حیرت کشید
گشت هر داغ پلنگم چشم آهوی دگر
66
تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشید
شد نسیم صبح را هر غنچه زانوی دگر
77
وای بر من کز غرور حسن شد خط غبار
مستی چشم ترا بیهوشداروی دگر
88
تا به گرد شمع اوگردیده ام پروانه وار
می کشم از هر پری ناز پریروی دگر
99
نیست از دنیا بریدن کار هر بیجوهری
دست دیگر خواهد این شمشیر وبازوی دگر
1010
بعد عمری داد گردون گر لب نانی مرا
بهر آزار دلم شد چین ابروی دگر
1111
روز وشب آورده ام در معنی بیگانه روی
چون کنم صائب، ندارم آشنا روی دگر
Sources
Persian text source: Ganjoor

