غزل شمارهٔ 1530
Toggle stanza 1آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است
11
آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است
برق در خانه ام از نور چراغ افتاده است
22
نیشتر می شکند در جگرم موی سفید
رعشه از خنده صبحم به چراغ افتاده است
33
آتشم در جگر از دیدن خورشید افتاد
یارب این پنبه خونین ز چه داغ افتاده است؟
44
این سیه مستی از اندازه می افزون است
چشم میگون که بر چشم ایاغ افتاده است؟
55
باده زنگ از دل مینا نتوانست زدود
تیرگی لازمه پای چراغ افتاده است
66
صائب از خامه من عنبر تر می ریزد
فکر آن زلف مرا تا به دماغ افتاده است
Sources
Persian text source: Ganjoor

