Toggle stanza 1
مکن به لهو و لعب صرف نوجوانی خویش
1

مکن به لهو و لعب صرف نوجوانی خویش

به خاک شوره مریز آب زندگانی خویش

2

هوای نفس ز دست اختیار برده مرا

خجل چو موج سرابم ز خوش عنانی خویش

3

نیم به خاطر صحرا چو گردباد گران

نفس چو راست کنم می برم گرانی خویش

4

همان ز چشم حسودان مرانمکدان است

اگر خورم جگر خود زبی دهانی خویش

5

درین جهان دل بی غم نمی شود پیدا

اگر برون دهم از دل غم نهانی خویش

6

فغان که نیست بغیر از دریغ و افسوسی

به دست آنچه مرا مانده از جوانی خویش

7

خجالت است نصیبم ز تنگدستیها

چو میهمان طفیلی زمیزبانی خویش

8

به تار خود نبود هیچ عنکبوتی را

علاقه ای که تو داری به زندگانی خویش

9

دلم همیشه دو نیم است چون قلم صائب

ز بس که منفعلم از سیه زبانی خویش

Sources

Persian text source: Ganjoor