غزل شمارهٔ 3931

Toggle stanza 1
اگر نه چشم من آن دلنواز باز کند
1

اگر نه چشم من آن دلنواز باز کند

مرا ز هر دو جهان کیست بی نیاز کند

2

میان نازک او را نگاه موی شکاف

مگر به پیچ وخم از زلف امتیازکند

3

فغان که چشم بد آفتاب کم فرصت

امان نداد به شبنم که چشم باز کند

4

حیا مدار توقع ز آتشین رویی

که همچو شمع زبان در دهان گاز کند

5

چه فتنه ها کند آن چشم شوخ در مستی

که کار رطل گران وقت خواب ناز کند

6

گهر به رشته بینش ز هر نگاه کشد

به عبرت آن که درین پرده چشم باز کند

7

جبین گشاده به سایل کسی که برنخورد

به روی دولت ناخوانده در فراز کند

8

بغیر مهر خموشی که می فزاید عمر

که دیده است گره رشته را دراز کند

9

نشد گشایشی از زلف و خط مگر صائب

تمام کار من آن چشم نیم باز کند

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor