غزل شمارهٔ 3930
Poet: Saib
Toggle stanza 1چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند
11
چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند
قضا چو تیغ برآرد سپر چه کار کند
22
به دست بسته چه گل می توان ز جنت چید
به آن جمال حجاب نظ ر چه کار کند
33
به مصر برد ز کنعان پیاده یوسف را
کمند جذبه عاشق دگر چه کار کند
44
ز آه وناله نشد چشم بخت ما بیدار
به خواب مرگ نسیم سحر چه کار کند
55
به شبنمی نتوان سرد کرد دوزخ را
به آتش دل ما چشم تر چه کار کند
66
نمی شود ز سفر راست تیر کج هرگز
سفر به آدمی بی بصر چه کار کند
77
نشاند از خط مشکین به روز من او را
سیه زبانی ازین بیشتر چه کار کند
88
جز این که گرد یتیمی لباس خود سازد
درین محیط پراز خون گهر چه کار کند
99
چو سرو هر که به بی حاصلی قناعت کرد
جز این که دست زند برکمر چه کار کند
1010
چو پیشدستی خود کرد سرنوشت قضا
محبت پدری با پسر چه کار کند
1111
چو نیست سوخته جانی درین جهان صائب
ز سنگ سربدر آرد شرر چه کار کند
Sources
Persian text source: Ganjoor

