Toggle stanza 1
رزق دهن تیغ بود هر گلو که هست
1

رزق دهن تیغ بود هر گلو که هست

قالب تهی ز سنگ کند هر سبو که هست

2

نتوان به هر دو دست سر خود نگاهداشت

بازیچه محیط شود هر کدو که هست

3

واصل به بحر می شود این جویبارها

در پای خم شکسته شود هر سبو که هست

4

چون غنچه هر قدر که گره سخت تر کنی

آخر به باد می رود این رنگ و بو که هست

5

چندان که می برند فرورفتگان به خاک

یک ذره کم نمی شود این آرزو که هست

6

از بحر، بی طلب صدفت پر گهر شود

گردآوری اگر کنی این آبرو که هست

7

ما از وضو به شستن دست از جهان خوشیم

پیوسته تازه روی بود این وضو که هست

8

چندان که مردمان به سخن دل نمی دهند

ما بس نمی کنیم ازین گفتگو که هست

9

صائب ز ناز و نعمت دنیای پر فریب

ما را بس است این دل بی آرزو که هست

Sources

Persian text source: Ganjoor