غزل شمارهٔ 4414
Toggle stanza 1تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند
11
تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند
در سینه من داغ مکرر سپر افکند
22
من خرده جان را چو شرر باختم اینجا
پروانه درین راه اگر بال و پر افکند
33
تا سبزه وگل هست ز می توبه حرام است
نتوان غم دل را به بهار دگر افکند
44
دستی که به آرایش زلف سخن آموخت
اخگر نتواند ز گریبان بدر افکند
55
در دامن تسلیم در آویز که چون تاک
هردم نتوان دست به شاخ دگر افکند
66
از هیچ دلی نیست که اگاه نباشم
از بس که مرا درد طلب دربدر افکند
77
هنگامه ارباب سخن چون نشود گرم
صائب سخن از مولوی روم در افکند
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

