Toggle stanza 1
ماند دلتنگ آن که باغ دلگشای خود نشد
1

ماند دلتنگ آن که باغ دلگشای خود نشد

دربدر افتاد هر کس آشنای خود نشد

2

می کند در ناخنش نی، پرده بیگانگی

هر که از پهلوی لاغر بوریای خود نشد

3

شد بیابان مرگ غفلت رهروی کز پیچ و تاب

در بیابان طلب زنجیر پای خود نشد

4

سفره گردون ندارد لقمه ای بی زهر چشم

سیر شد از زندگی هر کس گدای خود نشد

5

تا قیامت در حجاب ظلمت جاوید ماند

هر که از سوز درون شمع سرای خود نشد

6

آشنای خویش گشتن در وطن افتادن است

در غریبی ماند هر کس آشنای خود نشد

7

دوزخ دربسته ای با خود به زیر خاک برد

هر که در اینجا بهشت دلگشای خود نشد

8

وای بر پیری که از بار گران زندگی

ماه عید عالم از قد دوتای خود نشد

9

در رضای حق بود صائب بهشت جاودان

وای بر آن کس که بیرون از رضای خود نشد

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 2435 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood