غزل شمارهٔ 2435
Toggle stanza 1ماند دلتنگ آن که باغ دلگشای خود نشد
11
ماند دلتنگ آن که باغ دلگشای خود نشد
دربدر افتاد هر کس آشنای خود نشد
22
می کند در ناخنش نی، پرده بیگانگی
هر که از پهلوی لاغر بوریای خود نشد
33
شد بیابان مرگ غفلت رهروی کز پیچ و تاب
در بیابان طلب زنجیر پای خود نشد
44
سفره گردون ندارد لقمه ای بی زهر چشم
سیر شد از زندگی هر کس گدای خود نشد
55
تا قیامت در حجاب ظلمت جاوید ماند
هر که از سوز درون شمع سرای خود نشد
66
آشنای خویش گشتن در وطن افتادن است
در غریبی ماند هر کس آشنای خود نشد
77
دوزخ دربسته ای با خود به زیر خاک برد
هر که در اینجا بهشت دلگشای خود نشد
88
وای بر پیری که از بار گران زندگی
ماه عید عالم از قد دوتای خود نشد
99
در رضای حق بود صائب بهشت جاودان
وای بر آن کس که بیرون از رضای خود نشد
Sources
Persian text source: Ganjoor

