غزل شمارهٔ 515
Toggle stanza 1هر نفس تازه گلی زیبِ کنارست مرا
11
هر نفس تازه گلی زیبِ کنارست مرا
دایم از جوشِ سخن، جوشِ بهارست مرا
22
کمرِ وحدتِ من نیست بجز حلقهٔ فکر
چون سرِ غنچه به زانو سر و کارست مرا
33
نامِ منصورِ من از فکر بلندی گیرد
سرِ زانوی تأمل، سرِ دارست مرا
44
میچکد خون چو کباب از سخنِ رنگینم
سینه از ناخنِ اندیشه فگارست مرا
55
روی دل بر سرِ گفتار مرا میآرد
هر چه جز دل بود آیینهٔ تارست مرا
66
چون شرر نیست مرا کار به هر تردامن
صحبتِ سوختگان باغ و بهارست مرا
77
سایهٔ شهر بود بر دلِ من کوهِ گران
دامنِ دشتِ جنون، دامنِ یارست مرا
88
میشود از نفسِ صبح، چراغم خاموش
صیقلِ آینهٔ دل، شبِ تارست مرا
99
نیست در آینهام نقشِ دگر جز رخِ دوست
چشم بر هرچه فتد رویِ نگارست مرا
1010
نکند دایرهٔ عیش مرا بیپرگار
نقطهٔ دل که چو مرکز به قرارست مرا
1111
ساغری در خورِ من نیست درین میکدهها
ورنه تسبیحِ ریا حلقهٔ مارست مرا
1212
گرچه پر گل بود از گریهٔ من دامنِ دشت
رزق، چون آبله از نِشترِ خارست مرا
1313
میتوانم به دَغا کرد حریفان را مات
مانعِ راهزنی، راهِ قمارست مرا
1414
آه ازان روز که از پرده برآید صائب
نغمههایی که گره در رگِ تارست مرا

