غزل شمارهٔ 516
Toggle stanza 1نفس سوخته روشنگر جان است مرا
11
نفس سوخته روشنگر جان است مرا
چون شرر، زندگی از سوختگان است مرا
22
دل سودا زده ام جوش بهاران دارد
چهره از درد اگر برگ خزان است مرا
33
بیخودی گرد ملال از دل من می شوید
رفتن دل به نظر آب روان است مرا
44
گرچه افتادهام اما پی برداشتنم
هر که قد راست کند تیر و سنان است مرا
55
گردش چرخ محال است مرا پیر کند
همت پیر مغان، بخت جوان است مرا
66
نتوان شست به هر صید گشادن، ورنه
آه تیری است که دایم به کمان است مرا
77
می کند سلسله عمر ابد را کوتاه
گرهی چند که در رشته جان است مرا
88
در سفر عادت سیلاب بهاران دارم
سختی راه طلب، سنگ فسان است مرا
99
در خریداری درد تو به جان بی تابم
ورنه یوسف به زر قلب گران است مرا
1010
نیست چون سرو، مرا بی ثمری بر دل بار
که ز آسیب خزان خط امان است مرا
1111
آب از دیده خورشید گشاید صائب
در دل آیینه عذاری که نهان است مرا

