غزل شمارهٔ 566
Toggle stanza 1سیل را گنج شمارد دل ویرانه ما
11
سیل را گنج شمارد دل ویرانه ما
برق را تنگ در آغوش کشد دانه ما
22
از دل و چشم بود شیشه و پیمانه ما
نه فلک موج حبابی است ز میخانه ما
33
دو جهان در نظر ما دو صف مژگان است
نور حل کرده بود باده میخانه ما
44
شکوه در مشرب ما سوخته جانان کفرست
شمع داغ است ز خاموشی پروانه ما
55
زیر شمشیر حوادث مژه بر هم نزنیم
بر رخ سیل گشاده است در خانه ما
66
مهره گل پی بازیچه اطفال خوش است
دل صد پاره بود سبحه صد دانه ما
77
روزگاری است که در دیر مغان می ریزد
آب بر دست سبو، گریه مستانه ما
88
نسبت سیل به این خانه و مهتاب یکی است
دشمن از دوست نداند دل دیوانه ما
99
عیش در کلبه ما بی سرو پایان فرش است
می رود رو به قفا سیل ز ویرانه ما
1010
گردبادی شود و دامن صحرا گیرد
گر به دیوار فتد سایه دیوانه ما
1111
تیره روزیم ولی شب همه شب می سوزد
شمع کافوری مهتاب به ویرانه ما
1212
پرده گوش اگر بال سمندر گردد
تب کند از اثر گرمی افسانه ما
1313
روی در دامن صحرای جنون آورده است
کعبه از حسن خداداد صنمخانه ما
1414
نیست در عالم انصاف عزیزی صائب
آشنایی که شود معنی بیگانه ما
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
کاش ویران شود از سیل فنا خانه ما
تا کشد گنج جفا رخت به ویرانه ما
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 71
لرزه دارد خطر از هیبت ویرانه ما
سیل را پای به سنگ آمده در خانه ما
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 39
آب حیوان زند آب در میخانه ما
می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 565

