غزل شمارهٔ 2931
Toggle stanza 1خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد
11
خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد
دم عیسی نفس از تازه رویان سخن دارد
22
سیاهی از سیاهی نگسلد تا کعبه مقصد
چه معموری است حیرانم بیابان سخن دارد
33
فضای تنگ گردون بست راه گفتگو بر من
خوشا طوطی که از آیینه میدان سخن دارد
44
به صبح سردمهر خویش ای گردون چه می نازی؟
چنین صد شمع کافوری شبستان سخن دارد
55
سخن شیرازه اوراق عمر بیوفا باشد
زپا هرگز نیفتد هر که دامان سخن دارد
66
(تلاش سرخ رویی می کنی، رنگین ترنم کن
که این لعل گرامی را بدخشان سخن دارد)
77
زرشک خامه خود همچو موی خویش می پیچم
که دایم دست در زلف پریشان سخن دارد
88
خلد چون تیر خاکی در جگر کوتاه بینان را
زبس بر چهره کلکم گرد جولان سخن دارد
99
سر خورشید در خون شفق غلطید از صائب
که تاب دستبرد تیغ مژگان سخن دارد؟
Sources
Persian text source: Ganjoor

