Toggle stanza 1
خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد
1

خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد

دم عیسی نفس از تازه رویان سخن دارد

2

سیاهی از سیاهی نگسلد تا کعبه مقصد

چه معموری است حیرانم بیابان سخن دارد

3

فضای تنگ گردون بست راه گفتگو بر من

خوشا طوطی که از آیینه میدان سخن دارد

4

به صبح سردمهر خویش ای گردون چه می نازی؟

چنین صد شمع کافوری شبستان سخن دارد

5

سخن شیرازه اوراق عمر بیوفا باشد

زپا هرگز نیفتد هر که دامان سخن دارد

6

(تلاش سرخ رویی می کنی، رنگین ترنم کن

که این لعل گرامی را بدخشان سخن دارد)

7

زرشک خامه خود همچو موی خویش می پیچم

که دایم دست در زلف پریشان سخن دارد

8

خلد چون تیر خاکی در جگر کوتاه بینان را

زبس بر چهره کلکم گرد جولان سخن دارد

9

سر خورشید در خون شفق غلطید از صائب

که تاب دستبرد تیغ مژگان سخن دارد؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور