Toggle stanza 1
هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم
1

هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم

باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم

2

هرکه می داند چه آشوب است درملک وجود

بی تامل برندارد سر ز زانوی عدم

3

هست در میزان هستی راه ورسم امتیاز

خاک وزرباشد برابر درترازوی عدم

4

هرکه رفت آنجا ز فکر باز گشت آسوده شد

دلنشین افتاده است از بس سر کوی عدم

5

سجده شکرش به دامان قیامت می کشد

هر که را محراب گردد طاق ابروی عدم

6

تا بیفتی از نفس چون دیده قربانیان

رو مکن زنهار رد آیینه روی عدم

7

نیست در ملک پرآشوب وجود آسودگی

چون نفس ازپای منشین در تکاپوی عدم

8

خاک می مالد به لب صائب ز بیم چشم زخم

ورنه سیراب است از آب زندگی جوی عدم

Sources

Persian text source: Ganjoor