غزل شمارهٔ 5366
Toggle stanza 1هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم
11
هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم
باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم
22
هرکه می داند چه آشوب است درملک وجود
بی تامل برندارد سر ز زانوی عدم
33
هست در میزان هستی راه ورسم امتیاز
خاک وزرباشد برابر درترازوی عدم
44
هرکه رفت آنجا ز فکر باز گشت آسوده شد
دلنشین افتاده است از بس سر کوی عدم
55
سجده شکرش به دامان قیامت می کشد
هر که را محراب گردد طاق ابروی عدم
66
تا بیفتی از نفس چون دیده قربانیان
رو مکن زنهار رد آیینه روی عدم
77
نیست در ملک پرآشوب وجود آسودگی
چون نفس ازپای منشین در تکاپوی عدم
88
خاک می مالد به لب صائب ز بیم چشم زخم
ورنه سیراب است از آب زندگی جوی عدم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

