غزل شمارهٔ 3537
Toggle stanza 1رفع دلتنگی من نشأه صهبا نکند
11
رفع دلتنگی من نشأه صهبا نکند
هیچ کس غنچه پیکان به نفس وا نکند
22
از سپر، تیر قضا روی نمی گرداند
سیل از خانه در بسته محابا نکند
33
گر شود دامن پیراهن یوسف صد چاک
رخنه در پرده ناموس زلیخا نکند
44
سعی در خون خود از خصم فزونتر دارد
هرکه با دشمن خونخوار مدارا نکند
55
شود از گوهر عبرت صدفش سینه بحر
دوربینی که نگه خرج تماشا نکند
66
می کند زلف دراز تو به دلهای حزین
آنچه با خسته روانان شب یلدا نکند
77
سخن تلخ نگردد به تبسم شیرین
چاره تلخی می قهقه مینا نکند
88
هرکه چون شانه نسازد دل خود را صد چاک
پنجه در پنجه آن زلف چلیپا نکند
99
سنگ دارند ز دیوانه دریغ اطفالش
چون ازین شهر کسی روی به صحرا نکند؟
1010
سوز عشق از سر عاشق به مداوا نرود
که علاج تب خورشید مسیحا نکند
1111
می رسد روزیش از عالم بالا صائب
چون صدف هرکه دهن باز به دریا نکند
Sources
Persian text source: Ganjoor

