غزل شمارهٔ 5391
Toggle stanza 1با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم
11
با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم
چون دعا با دست خالی دستگیر عالمم
22
چون هما هر چند بی منت دهم دولت به خلق
بهر مشتی استخوان منت پذیرعالمم
33
خود فروشی پیشه من نیست چون بیمایگان
فارغ از رد و قبول و داروگیر عالمم
44
از سخنهایی که می آید به کار مردمان
تا به دیوان قیامت ناگزیر عالمم
55
گوش سنگین چمن پیر است مهر لب مرا
ورنه من از بلبلان خوش صفیرعالمم
66
پرده مردم دریدن نیست لایق، ورنه من
از صفای سینه آگاه از ضمیر عالمم
77
خواری دایم به است از عزت پا در رکاب
بی نیاز از اعتبار زود سیر عالمم
88
با جهان آب وگل دلبستگی نبود مرا
می توان چون مو بر آورد از خمیر عالمم
99
می نهند انگشت برحرفم خطاکاران همان
گرچه از افکار صائب بی نظیر عالمم
Sources
Persian text source: Ganjoor

