Toggle stanza 1
خجلت از خرده جان می کشم از قاتل خویش
1

خجلت از خرده جان می کشم از قاتل خویش

نشود هیچ کریمی خجل ازسایل خویش!

2

دلی آباد نگردید ز معماری من

حاصلم لغزش پابود زآب و گل خویش

3

ره نبردم به دلارام خود از بی بصری

گرچه گشتم همه عمر به گرد دل خویش

4

آه و صد آه که چون قافله ریگ روان

میروم راه و ندارم خبر ازمنزل خویش

5

نشد از آب شدن در صدف سینه گهر

چه کنم گر نکنم خون دل ناقابل خویش ؟

6

عالم از دست حنا بسته نگارستانی است

من درمانده به پیش که برم مشکل خویش ؟

7

چه زنم قطره درین بحر به امید کنار؟

چون گهر گرد یتیمی است مرا ساحل خویش

8

آب چون ابر کند همت سرشار، مرا

از گهر مهر زنم گر به لب سایل خویش

9

به تماشای تو هرکس ز خود آید بیرون

تا قیامت نکند یاد ز سر منزل خویش

10

زود باشد که به صد شمع و چراغم جوید

دور کرد آن که مرا بیگنه ازمحفل خویش

11

نیست از رحم به عاشق سخن سخت زدن

چه به هم می شکنی بال و پر بسمل خویش؟

12

نیست صائب به جز ازچشم تهی، چون غربال

حاصل سعی من از خرمن بی حاصل خویش

Sources

Persian text source: Ganjoor