غزل شمارهٔ 4372

Toggle stanza 1
دل چون تهی از دردوغم یار توان کرد
1

دل چون تهی از دردوغم یار توان کرد

این ظلم چسان بر دل افگار توان کرد

2

هر دل که پرازخون شود از داغ عزیزان

از گریه محال است سبکبار توان کرد

3

این درد نه دردی است که بیرون رود از دل

این داغ نه داغی است که هموار توان کرد

4

آن صبر نداریم که خاموش نشینیم

آن زهره نداریم که اظهار توان کرد

5

ما بیخبران نقش سراپرده خوابیم

ماراچه خیال است که بیدار توان کرد

6

چون لاله درین سبز چمن داغ جگر سوز

تحصیل به خونابه بسیار توان کرد

7

اکنون که خبر دارشد از چاشنی درد

مشکل که علاج دل بیمار توان کرد

8

دستی که گل آلود شد از سبحه تزویر

چون در کمر رشته زنار توان کرد

9

در معرکه عشق که گردون سپر انداخت

با بیجگری صبر چه مقدار توان کرد

10

قرب خس و خارست جگرسوز وگرنه

سیر چمن از رخنه دیوار توان کرد

11

از روزنه عالم غیب است فتوحات

چون قطع امید از دهن یار توان کرد

12

غم نیز ز بیتابی ما روی نهان کرد

صائب به چه تسکین دل زار توان کرد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor