غزل شمارهٔ 430
Toggle stanza 1چه پروا از عتاب و ناز عشاق بلاجو را
11
چه پروا از عتاب و ناز عشاق بلاجو را
که عاشق مد احسان می شمارد چین ابرو را
22
به شرم آشنایی برنمی آید نگاه من
ز من بیگانه کن ای ناز تا ممکن بود او را
33
همان زهر شکایت از لبم در وصل می ریزد
شکر شیرین نمی سازد مذاق طفل بدخو را
44
ندارد داغ عشق گلعذاران حاصلی صائب
برون ریز از بغل زنهار این گلهای بی بو را
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
معلم گو مده تعلیم بیداد آن پریرو را
که جز خوی نکو لایق نباشد روی نیکو را
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 44
به خلوت مژده نزدیکی یارست پهلو را
فریب امتحان پاکبازی داده ام او را
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 20
به هر تردامنی منمای آن آیینه رو را
مبادا زنگ خجلت سبز سازد حرف بدگو را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 431
تهی چشمان چه میدانند قدر روی نیکو را
نباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 432

