غزل شمارهٔ 4403

Toggle stanza 1
در خویش چو گردون نکنی تا سفری چند
1

در خویش چو گردون نکنی تا سفری چند

از ثابت وسیارنیابی نظری چند

2

از خانه زنبور حوادث نخوری شهد

تا در رگ جانت ندود نیشتری چند

3

شیرازه دریای حلاوت رگ تلخی است

شکرانه هر تلخ بنوشان شکری چند

4

در سایه دیوار سلامت ننشیند

از سنگ ملامت نخورد هرکه سری چند

5

از خود نشناسان مطلب دیده حق بین

حق را چه شناسند ز خود بیخبری چند

6

هر چند دل از شکوه سبکبار نگردد

چون شعله برون می دهم از دل شرری چند

7

از لال هرانگشت زبانی است سخن گوی

یک در چو شود بسته گشایند دری چند

8

سرچشمه این بادیه از زهره شیرست

زنهار مشو همسفر بیجگری چند

9

هر چند رهایی ز قفس قسمت من نیست

آن نیست که برهم نزنم بال وپری چند

10

بنمای به صاحب نظری گوهر خود را

عیسی نتوان گشت به تصدیق خری چند

11

من کار به عیب وهنر خلق ندارم

گوعیب بر آرند ز من بی هنری چند

12

دست تو نگردد صدف گوهر شهوار

تا سر ننهی در سر موج خطری چند

13

صائب سر خورشید به فتراک نبندی

برخواب شبیخون نزنی تاسحری چند

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…