Toggle stanza 1
زنقش آرزو دل پاک گردیدن نمی داند
1

زنقش آرزو دل پاک گردیدن نمی داند

امل هر جا بساطی چید بر چیدن نمی داند

2

تن آسانی دل بیدار را از حق کند غافل

که تا ساکن نگردد پای، خوابیدن نمی داند

3

غرض از دیده بیناست فرق بیش و کم از هم

چه حاصل از ترازویی که سنجیدن نمی داند؟

4

گهر سرمایه نخوت نگردد سیر چشمان را

حباب ما ز قرب بحر بالیدن نمی داند

5

مکن ز افسانه خوانی تلخ بر خود خواب شیرین را

که چشم ما به شکر خواب چسبیدن نمی داند

6

نمی آید بهم دست زرافشان اهل همت را

گل خورشید تابان غنچه گردیدن نمی داند

7

منه ز آسودگی تهمت به دل کز ناتوانیها

به روی بستر این بیمار غلطیدن نمی داند

8

مپرس احوال دنیای خراب از آخرت جویان

که سیل از شوق دریا پیش پا دیدن نمی داند

9

قساوت پرده بینایی دل می شود صائب

که چشم آیینه بی زنگار پوشیدن نمی داند

Sources

Persian text source: Ganjoor