غزل شمارهٔ 3157

Toggle stanza 1
دل دیوانهٔ من دوست از دشمن نمی‌داند
1

دل دیوانهٔ من دوست از دشمن نمی‌داند

چو آتش شعله‌ور شد آب از روغن نمی‌داند

2

غریبی و وطن یکسان بود دل‌های حیران را

قفس را عندلیب مست از گلشن نمی‌داند

3

نمی‌افتد به فکر سینه چون دل گشت هرجایی

ز آهو چون جدا شد نافه پیوستن نمی‌داند

4

ز شکر درد و داغ عشق یک دم نیستم غافل

که قدر عافیت را هیچ کس چون من نمی‌داند

5

ز آتش دور می‌گردد از آن دایم سپند من

که آیین نشست و خاست در گلخن نمی‌داند

6

مگر خط نرم سازد دل چون سنگ خارا را

وگرنه دود آه ما ره روزن نمی‌داند

7

غبار خط به آب تیغ هیهات است بنشیند

برات آسمانی باز گردیدن نمی‌داند

8

مده زنهار عرض گفتگو صائب به بی‌دردان

که هر نادیده قدر بوی پیراهن نمی‌داند

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor