غزل شمارهٔ 3393
Toggle stanza 1صبر را زمزمه من سفری می سازد
11
صبر را زمزمه من سفری می سازد
کوه را ناله من کبک دری می سازد
22
پر کاهی است به دوش دل سودازده ام
کوه دردی که فلک را کمری می سازد
33
در جوانی ز ثمر قامت نخل است دو تا
راستی سرو مرا بی ثمری می سازد
44
نکند صبر به زندان فلک، جان چه کند؟
مرغ در بیضه به بی بال و پری می سازد
55
عقل در کاسه سر عشق شد از بیخبری
دیو را باده گلرنگ پری می سازد
66
هر که را آینه چون آب مصفا شده است
با گل و خار ز روشن گهری می سازد
77
به شکستی که ز دوران رسد آزرده مباش
که تمامی مه نو را سپری می سازد
88
می شود از جگر سنگ چراغش روشن
هر که چون لاله به خونین جگری می سازد
99
می جهد از خم چوگان حوادث گویش
چون فلک هر که به بی پا و سری می سازد
1010
آه سردست علاج دل غمگین صائب
غنچه را صحبت باد سحری می سازد
Sources
Persian text source: Ganjoor

