Toggle stanza 1
جگر تشنه محال است که سیراب شود
1

جگر تشنه محال است که سیراب شود

گر عقیق لب او در دهنم آب شود

2

چه غم از تابش خورشید قیامت دارد؟

هرکه در سایه شمشاد تو در خواب شود

3

تخم امید برومند نگردد ز بهار

سبز وقتی شود این دانه که دل آب شود

4

هرکه یک چند درین دایره بر خود پیچد

در کف بحر بقا خاتم گرداب شود

5

زخم اغیار به صد کان نمک بی نمک است

داغ ما نیست نمکسود ز مهتاب شود

6

عشق آخر به دل غمزده می پردازد

بحر روشنگر آیینه سیلاب شود

7

خار در پیرهن بیخبران گل گردد

مژه در دیده بیدرد رگ خواب شود

8

طوطی از پرتو آیینه شود حرف شناس

سخن آن روز شود سبز که دل آب شود

9

از دم گرم تو صائب که زوالش مرساد!

دل اگر بیضه فولاد بود آب شود

Sources

Persian text source: Ganjoor