غزل شمارهٔ 788
Toggle stanza 1از بس سترد گرد ملال از جبین ما
11
از بس سترد گرد ملال از جبین ما
در زیر خاک ماند چو دام آستین ما
22
چشم ستاره جوهر آزار ما نداشت
روزی که بود باده لعلی نگین ما
33
از اضطراب ما دل سنگ آب می شود
جای ترحم است به پهلونشین ما
44
نخجیر ما ز سایه خود طبل می خورد
صیاد کرده است عبث در کمین ما
55
آفت به گرد خرمن ما هاله بسته است
با برق در تلاش بود خوشه چین ما
66
دل را به نقد از الم نسیه می کشد
کاری که می کند نظر دوربین ما
77
صائب چرا ز فکر هم آواز خون خوریم؟
ز اهل سخن بس است خروشی قرین ما
Zameen

