Toggle stanza 1
آن که بزم می پرستان را پریشان چیده است
1

آن که بزم می پرستان را پریشان چیده است

مجلس ارباب دانش را به سامان چیده است

2

مدت عمر ابد یک آب خوردن بیش نیست

خضر خوش هنگامه ای بر آب حیوان چیده است

3

خار تهمت لازم دامان پاک افتاده است

نه همین در مصر این گل ماه کنعان چیده است

4

آن که می ریزد به خاک راه می را بی دریغ

جام ما را بر کنار طاق نسیان چیده است

5

از فغانم ناله زنجیر می آید به گوش

در فضای سینه من بس که پیکان چیده است

6

کو خط مشکین که این هنگامه را بر هم زند؟

خوش دکانی بر خود آن زلف پریشان چیده است

7

بوی خون می آید امروز از نوای بلبلان

تا کدامین سنگدل گل از گلستان چیده است

8

می تواند شد علم در وادی آزادگی

هر که از باغ جهان چون سرو دامان چیده است

9

از خیابان بهشت آید برون پوشیده چشم

هر که گل از رخنه چاک گریبان چیده است

10

شوربختی بین که با این سینه پر زخم و داغ

رو به هر جانب که می آرم نمکدان چیده است

11

آه ازان مغرور بی پروا که با اهل هوس

مجلس می بر سر خاک شهیدان چیده است

12

چون تواند پای خود در دامن صحرا کشید؟

هر که چون صائب گلی از سنگ طفلان چیده است

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…