غزل شمارهٔ 2611
Poet: Saib
Toggle stanza 1دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بود
11
دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بود
دست چون شد از طمع کوته ید بیضا بود
22
هیچ روزن بی فروغ آفتاب فیض نیست
دیده سوزن به کار خویشتن بینا بود
33
در سواد شهر نتوان عشق را پوشیده داشت
پرده اسرار عاشق دامن صحرا بود
44
چشم ما از خاک عزلت می پذیرد روشنی
صیقل آیینه ما شهپر عنقا بود
55
هر که از خود شد تهی، پر شد زآب زندگی
از سبکباری کدو تاج سر دریا بود
66
مجلس آرایی به دستوری که باید کرده اند
نور آگاهی اگر در دیده بینا بود
77
مدعا از وصل، لب از بوسه شیرین کردن است
روز ماتم بهتر از عیدی که بی حلوا بود
88
پرتو شمع تجلی را نپوشد لاله زار
فکر صائب در میان فکرها پیدا بود
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

