Toggle stanza 1
تو آن نه ای که ره از خود بدر توانی برد
1

تو آن نه ای که ره از خود بدر توانی برد

نمرده از سر خود دردسر توانی برد

2

کمر نبسته به قصد هلاک خود چون شمع

کجا ز بزم جهان تاج زر توانی برد؟

3

ز شاخ خشک تو آن روز گل توانی چید

که در بهار سری زیر پر توانی برد

4

ترا ستیزه به گردون خوش است در وقتی

که التجا به سپهر دگر توانی برد

5

به داغ عشق اگر آشنا شوی امروز

در آفتاب قیامت بسر توانی برد

6

گره نکرده نفس را به سینه چون غواص

کجا ز بحر حقیقت گهر توانی برد؟

7

نه آنچنان ز خود افتاده ای تو غافل دور

که ره به منزل اصلی دگر توانی برد

8

اگر به خشک لبی چون صدف شوی قانع

به خانه نهر ز آب گهر توانی برد

9

تو کز صفای دل خویش عاجزی صائب

کلف چگونه ز روی قمر توانی برد؟

Sources

Persian text source: Ganjoor