غزل شمارهٔ 3441
Toggle stanza 1من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشد
11
من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشد
برق خنجر بلد راهروانش باشد
22
کی عنانداری بیتابی ما خواهد کرد؟
آن که از رفتن دل آب روانش باشد
33
از عقیقی است مرا بوسه توقع که سهیل
یکی از جمله خونابه کشانش باشد
44
نتوان یافت ز پیچیدگی افکار مرا
راه فکر من اگر موی میانش باشد
55
هر که چون جام درین بزم تهی چشم افتاد
چشم پیوسته به دست دگرانش باشد
66
سرد مهری چه کند با دل آزاده ما؟
این نه سروی است که پروای خزانش باشد
77
تیر آهش ز دل سنگ ترازو گردد
هر که از قامت خم گشته کمانش باشد
88
می برد تربتش از نوحه گران گویایی
هر که گنجینه اسرار نهانش باشد
99
از ته دل چقدر خنده تواند کردن؟
نوبهاری که به دنبال، خزانش باشد
1010
حسن غافل نشود از دل عاشق صائب
که کماندار توجه به نشانش باشد
Sources
Persian text source: Ganjoor

