غزل شمارهٔ 6016
Poet: Saib
Toggle stanza 1برده ام تا از سر کویت نشان خویشتن
11
برده ام تا از سر کویت نشان خویشتن
هم به جان تو که بیزارم ز جان خویشتن
22
گه بر آتش می نشاند، گه به آبم می دهد
عاجزم در دست چشم خون فشان خویشتن
33
در دیار ما که از مغز قناعت آگهیم
طعمه می سازد هما از استخوان خویشتن
44
ای که می نازی به صبر خویشتن، آیینه هست
می توان کرد از نگاهی امتحان خویشتن
55
گر گریبان چاک صبحی رو به مشرق آوری
آفتاب از شرم نگشاید دکان خویشتن
66
خویش را گم کرده ام از بس پریشان خاطری
از سر زلف تو می پرسم نشان خویشتن
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

