غزل شمارهٔ 6633
Toggle stanza 1زلفی که بر آن طرف بناگوش فتاده
11
زلفی که بر آن طرف بناگوش فتاده
شامی است که با صبح هم آغوش فتاده
22
پروانه پرسوخته شمع تجلی است
خالی که بر آن عارض گلپوش فتاده
33
از اشک تهی همچو در گوش نگردد
چشمی که بر آن صبح بناگوش فتاده
44
هر لحظه کند چاک ز خمیازه گریبان
تا بوسه جدا زان لب می نوش فتاده
55
بازآی که بی قامت رعنای تو دستم
از کار ز خمیازه آغوش فتاده
66
از خط نکنم ترک لب یار که این می
تا ساغر آخر همه سرجوش فتاده
77
سر بر تن من نیست ز آشفته دماغی
زان دم که سبوی میام از دوش فتاده
88
سرگرمی افلاک ز عشق است که بی عشق
دیگی بود افلاک که از جوش فتاده
99
سیلی است به دریای حقیقت شده واصل
در پای خم آن مست که مدهوش فتاده
1010
در خامشی از نطق فزون نشأه توان یافت
پر زور بود باده از جوش فتاده
1111
صائب چه زنم بر لب خود مهر خموشی؟
کز راز من دلشده سرپوش فتاده
Sources
Persian text source: Ganjoor

