غزل شمارهٔ 4169
Toggle stanza 1زینسان که شیشه خنده مستانه می زند
11
زینسان که شیشه خنده مستانه می زند
آخر شراب بر سر پیمانه می زند
22
بیکار نیست گریه بی اختیار شمع
آبی بر آتش دل پروانه می زند
33
درمشک سوده تابه کمر غوطه می خورد
مشاطه ای که زلف ترا شانه می زند
44
در کشوری که مشرق دلهای روشن است
خورشید گل به روزن کاشانه می زند
55
رطل گران تکلف مخمور می کند
طفلی که سنگ بر من دیوانه می زند
66
ما ونگاه یار که ناآشنایی اش
ناخن به دل چو معنی بیگانه می زند
77
تا کعبه هست دیر ز آفت مسلم است
این برق خویش را به سیه خانه می زند
88
صائب کسی که بگذرد از سر سپندوار
خود را به قلب شعله دلیرانه می زند
Sources
Persian text source: Ganjoor

