غزل شمارهٔ 6831
Toggle stanza 1تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟
11
تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟
دست تا چند درین خانه زنبور کنی؟
22
خلوت خاص تو در خانه دل خواهد بود
خانه گل چه ضرورست که معمور کنی؟
33
چند در خواب رود عمر تو ای بی پروا؟
آنقدر خواب نگه دار که در گور کنی
44
شب پی خواب تو بس نیست که از بی خبری
روز نورانی خود را شب دیجور کنی؟
55
خردی را که نجات تو ازو خواهد بود
تا به کی غرقه به خون از می انگور کنی؟
66
رستم از سیلی تقدیر به خاک افتاده است
تا به کی تکیه به سرپنجه پرزور کنی؟
77
اگر از خوان قناعت نظری آب دهی
خاک عالم همه در کاسه فغفور کنی
88
نقد حال تو شود بی غمی عالم قدس
چون غم رفته و آینده ز دل دور کنی
99
خوشه اش روز جزا تاج سلیمان باشد
دانه ای را که نثار قدم مور کنی
1010
سر چه باشد که دریغ از سخن حق دارند؟
اقتدا به که درین کار به منصور کنی
1111
صائب از دردسر هر دو جهان باز رهی
سر اگر در سر عطار نشابور کنی
Sources
Persian text source: Ganjoor

