غزل شمارهٔ 5059
Toggle stanza 1هرچند خط باطلم از تار و پود خویش
11
هرچند خط باطلم از تار و پود خویش
خجلت کشم چو موج سراب از نمود خویش
22
چون ابر غوطه در عرق شرم میزنم
بندم لب هزار صدف گر به جود خویش
33
تیغ دم دم شود چو برون آیی از غلاف
هردم که صوف عشق کنی از وجود خویش
44
شد اشک ابر گوهر شهوار در صدف
از پاکگوهران مکن امساک جود خویش
55
ابر زکام، پرده مغز جهان شده است
در آتش افکنیم چه بیهوده عود خویش؟
66
از فیض بوی سوختگی خلق غافلند
در سینه همچو لاله گره ساز دود خویش
77
چون هرچه وقف گشت به زودی شود خراب
کردیم وقف عشق تو ملک وجود خویش
88
خاک سیه به کاسه چشم غزاله کرد
ای سنگدل بناز به چشم کبود خویش
99
هرچند تاجریم فرومایه نیستیم
تا بر زیان خلق گزینیم سود خویش
1010
من کیستم که سجده بر آن آستان کنم ؟
در خاک میکنم ز خجالت سجود خویش
1111
جای ترحم است بر آتش نشسته را
صائب چه انتقام کشم از حسود خویش ؟
Sources
Persian text source: Ganjoor

