Toggle stanza 1
عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اند
1

عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اند

غافلانند که بر دولت خود پا زده اند

2

در و دیوار ز شوق تو ندارد آرام

کوهها را به کمر دامن صحرا زده اند

3

هر قدم بی سر و پایان تو پرگار صفت

چرخها بر سر یک آبله پا زده اند

4

اشک ریزان تو هر جا گهرافشان شده اند

مهر گوهر به لب دعوی دریا زده اند

5

به قدم فیض رسان باش که روشن گهران

بر سر خار گل از آبله پا زده اند

6

نیست در عالم تجرید سبکباری هم

گره از قاف به بال و پر عنقا زده اند

7

می دهد از جگر سوخته مجنون یاد

هر سیه خیمه که بر دامن صحرا زده اند

8

فلک بی سر و پا حلقه بیرون درست

صائب آنجا که سراپرده دلها زده اند

Sources

Persian text source: Ganjoor