غزل شمارهٔ 6273
Poet: Saib
Toggle stanza 1سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن
سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن
روح را گرم کند خنده به دل دزدیدن
خاطر جمع و پریشان نظری هیهات است
شانه زلف حواس است پریشان دیدن
دیدن بحر به پوشیدن چشمی بندست
چشم هر چند ز دریا نتوان پوشیدن
رزق هر چند که چون سیل بهاران آید
آسیا را نشود سنگ ره نالیدن
پوست پوشیده به جولانگه لیلی رفتم
در ره عشق ز مجنون نتوان لنگیدن
صائب از پیچ و خم زلف سخن مویی شد
اینقدر نیز نباید به سخن پیچیدن
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1997
به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1998
نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن
که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 6271
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟
پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 6272
پرده عیب جهان است نظر پوشیدن
گل بی خار شود خار ز دامن چیدن
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 6274
Sources
Persian text source: Ganjoor

